پایان نامه درباره جنبه های پیشگیری مدل رفتاری- ارتباطی

2-3-5-1- جنبه های پیشگیری مدل رفتاری- ارتباطی

جنبه های آموزشی – پیشگیری مدل رفتاری- ارتباطی در شش حوزه اساسی مورد بحث قرار می گیرند: 1)فهم رفتار،2) عینیت گرایی،3) تبادل رفتاری،4) مصالحه، 5) ارتباطات، 6) آموزش حل مساله.

فهم رفتار:

در رفتار دو هدف را می توان جستجو کرد: 1- رفتار ممکن است فقط رفتار صرف باشد( یعنی تظاهر عملکرد شخص)؛2- رفتار ممکن است ارزش رابطه ای داشته باشد(یعنی در درون رابطه معنی پیدا کند).

در برنامه­های پیشگیری، زوج ها باید یاد بگیرند تا رفتار را براساس رابطه­ای بودنش درک کنند و رفتارهای خود و همسرشان را در چهارچوب تعاملی مورد ارزیابی قرار دهند. بنابراین آنها ممکن است سوالات زیر را از خود بپرسند:

1- رفتار من بر رفتار همسرم چه اثری می تواند داشته باشد؟

2- رفتار همسرم بر رفتار من چه اثری می تواند داشته باشد؟

3- زمانیکه من رفتار (الف) را انجام دهم، همسرم با انجام دادن رفتار(ب) پاسخ می دهد. آیا آن نتیجه­ای است که من دوست دارم بدست آورم.

4- زمانیکه رفتار (ج) را انجام می دهد من عموماً بطور مشابهی رفتار (د) را انجام می دهم. آیا  شیوه­های دیگری در دسترس من وجود دارد.

5- اگر من رفتار (ه) را انجام می دادم، احتمالاً در پاسخ به آن همسرم چه کار می کرد؟

6- اگر همسرم رفتار (و) را انجام می داد، احتمالاً من در پاسخ به آن چه کار می­کردم؟

و وقتی زوج ها یاد گرفتند رفتار را در درون زمینه رابطه اش بفهمند، آنگاه آنها می توانند با روش بازتر  و بطور مشارکتی درباره پیامدها بحث و بررسی کنند. این اساس پیشگیری است. یعنی با موضوعات قبل از اینکه به مشکل تبدیل شوند، برخورد می شود.

عینیت گرایی[1]:

این فرایند به زوج ها می­آموزد تا چگونه اظهارات مبهم، کلی و تعمیم یافته مربوط به رضایتمندی از رابطه را به صورت توصیف­های ویژه رفتار خوشایند و ناخوشایند تبدیل کنند. بنابراین تسلط یک زوج بر این مهارت می تواند به آنها یاد دهد تا پیامهای کلامی غیر تسیل کننده را بصورت اطلاعات سازنده برای اهداف افزایش رابطه دوباره سازماندهی کنند.

تبادل رفتاری[2]:

همچنانکه قبلاً اشاره شد، تقابل رفتاری اصول مفهومی و عملی مدل رفتاری- ارتباطی می باشند. هم در برنامه های درمانی و هم در برنامه های پیشگیری زوج ها باید قدردانی از یکدیگر را یاد بگیرند. زمانیکه افراد رفتارهای مثبتی را برای  یکدیگر فراهم کنند، آنها با قدردانی همسرشان مورد تقویت قرار می گیرند و متقابلاً خودشان هم از همسرشان قدردانی می کنند. در این صورت رفتارهای پاداش بخش دو طرفه افزایش می یابند و احتمال موفقیت در زندگی زناشویی بطور اساسی بالا می رود.

مصالحه[3]:

زوج درمانی رفتاری- ارتباطی بطور تجربی به زوج ها آموزش می دهد تا این اصل را یاد بگیرند که«به منظور بدست آوردن انچه که من می خواهم، باید چیزی را به همسرم بدهم». این اندیشه اساس حل تعارض و برنامه های پیشگیرانه حل مساله را تشکیل می دهد. با داشتن این توانایی، زوج ها می توانند مهارت هایی را برای کاهش مشکلات بکار ببرند.

 

ارتباطات[4]:

از همه عناصر مدل رفتاری- ارتباطی احتمال ارتباطات بیشترین کارکرد پیشگیرانه را دارد. مهارت­های ارتباطی اثربخش اساس ایجاد و حفظ رابطه زناشویی رضایتبخش می باشد. بنابراین آموزش ارتباطات بخش مهمی از برنامه های پیشگیری است.

آموزش حل مساله:

همچنانکه قبلاً اشاره شده است، تعارض چیزی است که در رابطه صمیمی و دراز مدت بوجود می آید. از  طریق آموزش حل مساله، زوج­ها می­توانند ابزار مناسبی برای حل اختلافات خودشان داشته باشند. بعلاوه  وقتی  که فرایند حل مساله را یاد گرفتند می­توانند آنرا در کل موقعیت­های آسیب­زا بکار ببرند. در اینجا نیز ارزش پیشگیری کننده حل مساله، کاملاً روشن است(قاسم­زاده، 1378).

 

2-4- غنی سازی روابط(مدل به کار گرفته شده در این پژوهش)

این مدل چارچوب و شیوه اصلی به کار گرفته شده برای این پژوهش بوده است که به شرح آن پرداخته می­شود.

2-4-1- تاریخچه غنی سازی روابط

ریشه های غنی سازی روابط[5](R. E ) از اوایل1950 نشات می­گیرد. زمانی که برنارد جورنی در یک  برنامه­ی رواندرمانی کودکان  به مشکلاتی  با والدین برخورد کرده  بود.  او چنین می پنداشت که این برنامه می تواند منجر به  حسادت والدین نسبت به نقش درمانی  خاص درمانگر در ارتباط با کودک  باشد،  و یا عزت نفس والدین به خاطر احساس ایفای نامناسب  نقش  والدینی که باعث می­شود فرزندشان سردرگم شود، آسیب ببیند.  به نظر  می رسید که احتمالاً بتوان با هر دوی این عوامل، از طریق به کمک گرفتن  والدین به عنوان یار درمانگر یا نماینده(عامل) روان درمانی مقابله نمود. تصور می شود که اگر والدین آموزش ببینند که به شیوه ای درمانی با بچه ها کار کنند، این تغییر در سیستم خانواده می­تواند تا حدود زیادی تاثیر روان درمانی بر کودک را افزایش دهد. این روند منجر به ایجاد کودک درمانی[6] شد، که هم اکنون خانواده درمانی R. E یا خانواده درمانی  کودکان نامیده می شود که طی آن والدین یاد می­گیرند که جلسات  شبیه بازی درمانی کودک محور راجرزی  با کودکانشان  برگزار کنند. سپس یاد بگیرند که این مهارتها  را در مواقع مناسب به زندگی روزمره انتقال داده و تعمیم دهند. همچنین آنها مهارت های اصلاح رفتار را برای استفاده در خانه یاد می گیرند. این روش ها قابل کاربرد با یک خانواده  و یا گروهی از خانواده­ها می باشد. اولین طرح پژوهشی سه ساله نشان داد که این رویکرد اثر بخشی عالی دارد(جورنی و سوکا،2004).

پایه درمان  R. E بر اساس آموزش مهارتها بود و این گام عجیب و در عین حال خشنود کننده­ای به نظر می­رسید که مراجعان درخواست می­کردند که برنامه­هایی برای تدریس مهارتها به زوجین و خانواده ها قبل از گرفتار شدن در مشکلات برگزار شود. این برنامه ها تبدیل به برنامه­های غنی سازی و پیشگیری از مشکل شدند(گینزبرگ،2000).

2-4-2- پایه های نظری

نظریه­ای که پایه­ی رویکرد  R. E بر آن قرار دارد ترکیب منحصر به فردی از چهار مکتب عمده­ی روان درمانی است: روان پویایی، رفتارگرایی، انسان­گرایی و رویکرد بین فردی. بر اساس تجارب، تفسیر و برداشت جورنی از تحقیقات روانشناسی به ویژه در بخشی روان درمانی و اصلاح رفتار، تجارب بالینی و میدانی وی و مشاهدات بلند مدتش، عوامل  و بخش های خاصی از هر مکتب انتخاب شده و بقیه­ کنار گذاشته شده است. آنچه باقی مانده در یک واحد با دورنمای نظری سیستم محور، بر پایه ی مهارت­آموزی گرد آمده است. به صورت خیلی مختصر می­توان مولفه­هایی را که دربرگیرنده R. E  می باشند بدین شرح توصیف نمود:

از نظریه­ی روان پویایی مفاهیمی از اهمیت ناهشیار و قدرت مکانیسم های دفاعی، همچنین مفاهیم ضرورت رشد روانشناختی از طریق رسیدن  به شناخت و قدرت درمانی تخلیه­ی هیجانی یا تجربه­ی مجدد عواطف  سرکوب شده یا پنهان شده را شامل می شود. از نظریه آدلر، مفهوم رفتار انسان که با اصطلاحات جستجوی اهداف و قدرت تسلط­جویی که بهتر قابل فهمند اقتباس شده است.  این حالت وقتی که فرد در جستجوی اهدافش است، فعال می شود.  از مکتب انسان گرایی، به ویژه نظریه ی راجرز، مفهوم مکانیسم­های دفاعی(که از تحریف واقعیت ناشی می­شود) که در آغاز از طریق تهدید خودپنداره­ی شخص شروع می­شود، اقتباس شده است. همچنین مفهوم پذیرش دائم بی­قید و شرط، احترام و همدلی که بهترین راه برای ایجاد را بطه­ی مثبت و قوی و کاهش نیازهای دیگران برای استفاده از مکانیسم­های دفاعی است، از این نظریه اقتباس شده است. بر این اساس روش موثرتر برای کمک به دیگری این است که اجازه بدهیم تا افکار و احساسات خود را صادقانه و صمیمانه ابراز کند و به تخلیه­ی هیجانی و شناخت دست یابد. از نظریه ی یادگیری همه­ی ابعاد آن -اجتماعی، شناختی و رفتاری-­ به ویژه مفاهیم مفید و رفتاری بهبود زندگی، که قابل آموزش از روش سیستماتیک  است، اخذ شده است. تصور می­شود که شرکت کنندگان در آموزش مهارتها عمدتاً بهبود می­یابند و به سرعت  به تغییرات اجتماعی مثبت و رو به رشد دست می­یابند. روش های برگرفته از نظریه­ی یادگیری و روش­های کاربردی در رفتاردرمانی، نه تنها برای متخصصان که  مهارت­های R. E را تدریس می­کنند، بلکه برای شرکت­کنندگانی که خودشان برای تغییرات مطلوب در خود و شریکشان کمک دریافت می کنند، نیز مفید است. از نظریه­ی بین فردی که توسط سالیوان[7](1947)  ارائه شده و توسط لری[8](1957) گسترش یافته، این مفهوم دریافت شده که افراد مهم اطراف ما چگونگی  عملکرد مان را به ما می آموزند. تمام افراد به صورت  ناهشیاری به روش خاصی(کلیشه های رفتاری) برای پاسخ به دیگران عمل می­کنند که احساس می­کنند راحت است و کمتری میزان اضطراب را به همراه دارد. بسیاری از روش­های عادی رفتار که اغلب آنهایی هستندکه از اوایل زندگی مورد استفاده بودنده­اند و چنان ناهشیار و خودکار ظاهر می­شوند که لری به آنها واکنش[9] می­گوید. همیشه  ممکن است برخی پاسخ های نامطلوب نیز از دیگران کسب شود. نظریه ی R. E   معتقد است که کسب دامنه ی وسیعی از رفتارهای بین فردی، به منظور قرار گرفتن درحیطه­ی انتخاب­های هشیار، برای کفایت و بسندگی ضروری هستند. به همین منظور،  R. E  به شرکت کنندگان می­آموزد که بدانند که هرکنش و یا عدم کنش افراد دیگر فرصتی را برای تاثیر هشیارانه بررفتار بعدی افراد فراهم می­آورد و بعداً این پاسخ ها ادامه می­یابد. بجز در روابط یک طرفه، و حتی در این روابط نیز فرد بی­تاثیر نیست. همیشه می­توان به شیوه­ای رفتار نمود که پاسخ هایی که از دیگران دریافت می­شوند بیشتر پاسخ­های مطلوب باشند. درتمام حیطه­ی روابط بین فردی و بویژه روابط زناشویی و خانوادگی، هدف R. E  این است که به شرکت کنندگان  بیاموزد که چگونه هشیارانه چنین انتخاب هایی انجام دهند. نظریه ی بین فردی معتقد است که بهتر است شخصیت به عنوان الگوی داخلی تمایلات و واکنش های رفتاری بین فردی نگریسته شود. در نتیجه افزایش توانایی افراد برای انعطاف­پذیری و انتخاب آگاهانه، به منظور بدست آوردن اهداف فردی و اجتماعی مثبت، سریع­ترین و مطمئن­ترین راه افزایش سازگاری و رضایتمندی است. همچنین بهترین شیوه برای افزایش تاثیر و سودمندی درمان است. از دیدگاه R. E ، درمان پیشگیری و غنی­سازی در نگاه اول نقاط متفاوت یک پیوستار دیده می­شوند (سوکا،2005).

اهداف پیشگیری، درمان و غنی سازی( ارتقاء ) می­تواند کمک به فرد باشد تا در جهت مسیر های سازنده حرکت کند. اینکه درمان باشد یا پیشگیری اغلب صرفاً یک کارکرد زبانی و زمانی است، برای مثال اگر به یک زوج در اوایل ازدواج مهارتها را نیاموزید می­توان بعداً هنگام ضعیف­شدن رابطه، یا ناتوانی در حل تعارضات زناشویی این کار را انجام داد. اگر در ابتدا این کاررا انجام نشود، این امکان هست که اشکال مختلفی از آسیب پدید آید و آموزش الگوی جدید را سخت­تر و پیچیده­تر نماید. دراین حالت درمان بیشتر از پیشگیری به کار می رود، ولی اگر در ابتدا این کار انجام شود می­توان گفت، پیشگیری و غنی­سازی صورت گرفته است(سیندر،2000).
پایان نامه
2-4-3- شیوه های مداخله

مهارتهای ایجاد شده در R. E  مهارتهایی هستند که برای کمک به ارضای شدیدترین تمایلات خانواده ها، و تقریباً در همه­ی فرهنگ­ها کاربرد دارند. این تمایلات شامل عشق، دلسوزی، تعلق، اعتماد، وفاداری، امنیت و لذت هستندکه در بین بقیه از اهمیت بیشتری برخودارند. اگر هر شرکت کننده این تمایلات رابرای همسرش و برای سایر اعضای خانواده ارضا کند، به عنوان یک کارکرد روانی-اجتماعی اساسی که در روابط رمانتیک صورت گرفته، تلقی می شود که با ایجاد یک جو مراقبتی پایدار، عشق و صمیمیت، عزت نفس و رشد روانی فردی هر یک از اعضا را تقویت می کند. پاسخهای دلسوزانه می­تواند عامل بسیار مهمی در ارتقای امنیت و پایداری پیوند زناشویی، و ایجاد روابط صمیمانه­ی سازنده و پایداری برای رشد شخصی باشد. به عبارتی از دیدگاه R. E  آنچه در  بلند مدت مهم است و در دوره­های R. E  بدست می­آید روابط زوجی سالم، توانایی حل مساله به روشی دو سونگر و منصفانه، توانایی حفظ جو مراقبتی  در طول بحث و حل مساله، توانایی اتخاذ دیدگاه فرد دیگر، توانایی تعامل با دیگر شرکت کنندگان، توانایی به وضوح  دیدن خود و دیگری( بدون سوگیری)، توانایی مانع شدن یا کاهش دادن چرخه ها ی تعامل منفی-منفی و خشم، توانایی تغییر در الگو های رفتاری مورد انتظار فرد، کمک به فرد جهت  رسیدن به تغییرات مطلوب مورد انتظار خودش و کمک به شریک خود تا تغییراتی را که می­خواهد انجام دهد.  این­ها هم تغییراتی هستند که از طریق تسلط بر مهارتهای برنامه R.E ایجاد می شوند. سایر جوانب ایجاد و تداوم روابط در نظر گرفتن تصویر کامل هنگام بحث بر سر یک تعارض یا مشکل را شامل می­شود. در این شرایط جنبه­ی ناقص وخیلی رایج، از قلم انداختن افکار و احساسات مثبت در مورد  طرف مقابل است. با ایجاد پنداشت مثبت، افکار و احساسات منفی زیر افکار و احساسات مثبت پوشانده می­شود و رابطه­ای دوستانه ایجاد می­شود. در یک رابطه­ی دوستانه انگیزه برای تغییرخیلی افزایش می­یابد(گینزبرگ، 2000).

یک اصلی اساسی که موجب تغییر ساختاری در رفتار و ارتباط می شود این است که احساس­ها و عواطف مهم صادقانه ابراز شوند، به طوری که عزت نفس طرف مقابل تهدید نشود. بدین سان فرد یاد می­گیرد که  خود را به روش دلسوزآنهای ابراز کند. این حالت نوعی از ابرازگری است که طی آن توانایی فرد برای فهم و پذیرش افکار و احساس گوینده بهبود می یابد و تفاهم دلسوزانه­تر و پذیرش بالاتری را به گوینده انتقال می دهد، و این هم به نوبه ی خود گوینده را راحت­تر میکند تا به صورت باز و صادقانه و دلسوزانه خودش را ابراز کند. در حقیقت صداقت و  دلسوزی دو ارزشی هستند که از طریق R. E  ارتقا یافته و تقویت می­شوند. کاربرد صحیح اینها در روابط بین فردی، فرد را به ارتقای ارزش سوم یعنی منصفانه بودن هدایت می کند. در برنامه ها و درمان های R. E  زوجها 9 مهارت به هم پیوسته را یاد می گیرند که کیفیت روابط را افزایش می­دهد. استفاده از این مهارت­ها تعاملات را به احترام، فهم، همکاری و مراقبت دو طرفه­ی بیشتری هدایت می­کند. در ادامه تعریف کوتاهی از هر مهارت ارائه می­شود. به دلیل کمبود جا در این بخش به شرح رهنمودهای خاصی که برای هر مهارت تعریف شده است و به شرکت کنندگان آموخته می شود می­پردازیم، این مهارت ها در حکم قواعد بازی هستند. زمانی که قواعد پیگیری و دنبال شوند، رفتار ماهرانه ایجاد می­شود. مهارت ابرازگری شرکت­کنندگان را قادر به فهم بهتر منابع استرس، نیازها و تمایلاتشان می­سازد و به طریقی که کمترین احتمال ایجاد و اکنش های دفاعی، اضطراب، خصومت و تعارض وجود داشته باشد و بیشترین احتمال فراخوانی فهم همدلانه، همکاری و حمایت وجود داشته باشد، قادر به ابراز گری در مقابل دیگران می شوند. مهارتهای تخصصی، افراد را در فرایند حل تعارض و حل مساله به صورت سریع و موفقیت­آمیز و با اضطراب کمتر، یاری می­کند. مهارت همدلانه، مشارکت کنندگان را برای فهم دلسوزانه­ی بیشتر از نیازهای مراجعان در زمینه­های نیازهای هیجانی، روانشناختی و نیازهای بین­فردی و تمایلات دیگران و فراخوانی رفتارهای باز، صادقانه، قابل احترام و اعتماد، مشترک، رفتارهای هم حسی، نظارتی و صمیمی با دیگران با سرعت و میزان بیشتر آماده می سازد.  مهارت بحث و مذاکره به زوج ها برای حفظ فضای هیجانی( عاطفی) مثبت آموخته می­شود، تا زمانی که از موضوعات مشکل بحث می­شود، از این طریق از افزایش خشم جلوگیری شود. زیرا برای فهم احساسات عمیق و ریشه­ی موضوعات لازم است که موضوعات مشکل به صورت جامع تر و موفقیت­آمیزتر حل شود(سوکا، 2005).

مهارت تسهیل­کننده(آماده سازی) شرکت­کننده­ها را در خروج از مارپیچ ارتباط منفی- منفی توانمند می­کند و آنها را قادر به استفاده از مهارت­هایR. E  می­کند. مهارت حل مساله یا تعارض شرکت کننده را در ایجاد راه حل های خلاقانه برای مسایل قادر می­سازد. یعنی راه حل­هایی که بیشترین میزان ارضای نیازهای دو طرفه را دربر داشته باشند و عملی و قابل تداوم باشند. مهارت تغییر خود شرکت­کننده­ها را قادر می­سازد رفتارهای نامطلوب خود را بر طرف کرده یا کاهش دهند و یا رفتار های مطلوب را افزایش دهند تا اینکه بتوانند در رسیدن به آنچه که شریکشان می خواهد و یا رسیدن به چیزی که برای خودشان تعیین کرده اند، به توافق برسند. از طریق مهارت کمک به تغییر دیگران شرکت کنندگان می­توانند به دیگران برای تغییر نگرش­ها و احساسات و رفتارهایشان کمک کنند، تا اهداف و توافقات فردی و بین فردی خودشان را محقق سازند. مهارت نگهداری یا تدوام شرکت­کنندگان را برای حفظ سطوح بالای مهارتها در طول زمان آماده می­سازد. ما معتقدیم که عامل عمده ی این تلقی ، روشی است که شرکت کنندگان  به اظهار ات خود ابراز گرانه ی شریک خود فکر می کنند و پاسخ می دهند(جورنی و سوکا، 2004).

 

شکل(8-2) نشان می دهد که چگونه 9 مهارت R. E می توانند برای ارتقای روابط زوج ها به کار روند و در صورتی که بدرستی آموخته شده و در موقعیت های مختلف در طول زمان به کار روند به خوبی می توانند سلامت جسمی و روانی مورد انتظار را ایجاد کنند. شکل(2-8)  نشان می دهد که R. E  سعی دارد تغییرات مثبت و یا در عواطف ، شخصیت و رفتار ایجاد کند که همگی با همدیگر تغییراتی را در یک مدل پیوسته ی منسجم نشان دهند. شکل این روند را با ترسیم موارد ذیل نشان می دهد. در صحبت های منزل، همچنان که زوجین بر روی موضوعی برای ارتقای روابطشان، یا حل مساله­ای کار می­کنند، مهارت همدلی، دلسوزی و ارتباط، اعتماد، صداقت و احترام بین آنها را افزایش می دهد. مهارت ابرازگری تخلیه­ی هیجانی و ابراز عواطف مثبت را افزایش می دهد. مهارت بحث و مذاکره به زوجین اجازه می دهد که بر تمرکز خود ادامه داده و به ریشه­ی مشکل دست یابند، حتی زمانی که بحث آنها انواع تعارضات سخت و رنج­آور و اضطراب­زا را به دنبال دارد. در حالت کلی شریک­ها به همدیگر کمک می­کنند تا به استفاده از مهارت به صورت توافقی و مشترک ادامه  دهند. تمام این عوامل و به ویژه همدلی و تخلیه­ی عاطفی ساختارمند و توانایی درک شریک در زمینه ی دوست داشتن(که در میان چیزهای دیگر پوشانده می­شوند) تمایلی برای کمک به شریک برای برآورده­کردن نیازهایش ایجاد می­کند. بعضی اوقات خود حرف زدن تمام آن چیزی است که برای حل تعارض یا مسئله نیاز است، زیرا حل مسئله چیزی نیست که نیاز به ایجاد الگو های جدید برای هر کدام یا هر دوی شرکت کنندگان داشته باشد. وقتی الگوی رفتاری جدیدی نیاز باشد، مهارت حل مسئله یا حل تعارض به زوجین کمک می­کند تا به توافق صریحی برسند که حتی المقدور تمام نیازهای آنان را برآورده کند و اغلب در مورد اینکه چه چیزی و چه زمانی و چگونه انجام شود توافق صورت می­گیرد. در چنین مواردی توافق بیشتر منجر به گسترش موثر مهارت­های خود تغییری و مهارت های کمک به تغییر دیگران برای رسیدن به تغییرات حقیقی و پایدار در زندگی می­شود. در صورت تمایل، هر کدام از افراد می­توانند رفتارهای جدیدی را با سایر افراد و در موقعیت های دیگر از طریق مهارت تعمیم گسترش دهند. این انتقال و تعمیم فی نفسه برای کاربرد مهارتهای R. E  در زندگی روزمره به کار می رود. در نتیجه هماهنگی، صمیمیت و رضایت ارتباطی بالاتری ایجاد می­شود. به علاوه مشارکت­کنندگان از طریق انتقال و تعمیم  می توانند با حفظ تغییرات مثبت، سایر روابط مهم خود را نیز ارتقاء بخشند. این بدین دلیل است که آنها یادگرفته­اند که چگونه از این مهارتها به صورت یک طرفه استفاده کنند، حتی زمانی که شریکشان با این مهارت­ها آشنا نیست. به این ترتیب آنها یاد می­گیرندکه چگونه روشی را که دیگران با آنها برخورد می­کنند، تغییر دهند و منابع  عمده­ی استرس را حل کنند. شرکت در این مهارتها تغییرات شخصیتی عمده­ای ایجاد می­کند و در کل می تواند در ارتقای سلامت روانی و جسمی مفید باشد(جورنی و کاودو،1999).

در نهایت باید به این نکته توجه داشت که آر،ای  شامل مهارت­هایی است که از طریق اصلاح رفتار  هدایت می شوند و مهارت هایی را بدان می افزایند تا شرکت­کنندگان بهتر بتوانند به خودشان و به دیگران در تغییر رفتار کمک نمایند. بنابراین مهارت های R. E  در زمینه­ی رفتارهایی مثل سیگارکشیدن یا مصرف مواد و الکل، نیز کاملاً کاربردی است (سوکا،2005).

2-4-4- ترکیب و چارت زمانی برنامه های R. E

برنامه­های غنی­سازی، پیشگیری از مسئله و درمان R. E   می تواند با افراد، یک زوج، یا یک خانواده و یا با گروهی از افراد و زوج ها و خانواده ها استفاده شود. قالب و چارت زمانی انعطاف­ناپذی وجود ندارد. برنامه های غنی­سازی و پیشگیری از مشکل می توانند به دو بخش یک روزه تقسیم شوند که در روز اول مهارت های اصلی  و محوری و روز دوم برای مهارتهای پیشرفته می­باشد و یا در دو روز متوالی مثل تعطیلات آخر هفته انجام شود. همچنین در یک سری نشست­های هفتگی نیز قابل اجرا می­باشد. این نشست ها دو ساعت در هفته و به مدت 10 الی 15 هفته طول می­کشد. موارد دیگر اشکال زمانی شکل نیم روزی است که از 1 الی 4 هفته به طول می انجامد. اگر چه قالب های یک روزه­ی بلند مدت برای بسیاری از زوج­ها راحتتر است، ولی برای یک برنامه اهمیت زیادی دارد که در طول چند هفته تداوم یابد. در این حالت فرصت بیشتری برای بررسی مهارت ها در خانه وجود دارد.  و مهمتر  اینکه به زوجین این امکان را می دهد که فرصت بیشتری داشته باشند تا این مهارت ها را برای حل مسئله  و گسترش مهارتها در خانه به کار برند. به علاوه نتیجه­ی مستقیم مفیدی که بدست می­آید این است که فضایی خارج از جلسات فراهم می­کند و همچنین فرصتی برای استفاده­ی بیشتر از فرصت­ها و شکل­های دیگر کاربرد مهارتهای آموخته شده، فراهم می­کند. مثلاً  تکالیف منزل به دلیل این که در زندگی روزمره به کار می­روند امکان بازبینی، نظارت و ارزشیابی فراهم می­آورند(سوکا، 2005).

[1] – objectivism

[2]-   behaviooural communication

[3] – concurrence

[4] – relationships

[5] – Relationship Enhancement(RE)

[6] – filial therapy

[7] – Sullivan

[8] – Leary

[9] – reflexes

منابع پایان نامه و مقاله در مورد برنامه پیشگیری و تقویت رابطه[1] (P. R. E. P)

2-3-4- برنامه پیشگیری و تقویت رابطه[1] (P. R. E. P)

ریشه های اختصاصی این برنامه به میانه های دهه 1970 بر می گردد، زمانی که محققان زیادی درماندگی زناشویی را مورد مطالعه قرار دادند. در دانشگاه ایندیانا هووارد مارکمن[2] و جان گاتمن[3] از افرادی بودند که در این زمینه مطالعه کردند. این محققان در زوج های درمانده نقص های ارتباطی  را پیدا کردند و نهایتاً مارکمن به این نتیجه رسید که کیفیت ارتباط قبل از ازدواج و قبل از درماندگی یکی از مهمترین پیش بینی کننده­های درماندگی زناشویی آینده است. بر اساس این یافته­ها مارکمن یک برنامه پیشگیری را بوجود آورد(استامن، 2000) پایان نامه

(P. R. E. P) بر دیدگاه سنتی رفتاری- شناختی و زوج درمانی رفتاری مبتنی شده است. بنابراین بر روش های تفکر( نگرش ها و انتظارات) و رفتارهایی(ارتباط و کنترل تعارض) توجه دارد که با شکست یا موفقیت زناشویی همراه می باشند. رویکرد مهارت محور بر این پیش فرض تکیه  می کند که زوج ها می توانند رفتارهای تازه­ایی را یاد بگیرند که به آنها کمک کند تا  از زوال رابطه که به وفور در ازدواج دیده می­شود، پیشگیری شود. این برنامه علاوه بر ریشه های رفتاری- شناختی بر طیف وسیعی از تحقیقات زناشویی متکی می­باشد. اگر چه مسیر مشخصی برای درماندگی زناشویی و طلاق وجود ندارد، اما شکل(2-7) در بر گیرنده یک الگوی کلی است که بر پایه مطالعات مختلف مربوط به ازدواج و رابطه، مسیر شکست ازدواج را نشان می دهد.

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در این مدل دو نفر از طریق آمیختن شباهت ها و تفاوت ها جذب یکدیگر می شوند. و وقتی مدت زمانی را با هم می گذارانند در صورتی که زمان رضایتبخش باشد نسبت به هم احساس دلبستگی می کنند. در این میان یک احساس اضطراب برای از دست دادن عشق بالقوه بوجود می آید. در این زمینه تعهد رشد می کند و تا حد زیادی اضطراب از طریق پیمان با هم بودن، رفع می شود. برای بسیاری از زوج ها این تعهد در جریان ازدواج به اوج خود می رسد. قبل از عروسی، بیشتر زوجها برای اولین بار درباره توانایی­شان برای دست بکار شدن با تعارض آزمون هایی کرده­اند، اما آنها در جریان دوستی­شان با بسیاری از موضوعات مهم و یا اختلاف ها روبرو نشده­اند. و این دلیلی است بر اینکه چرا در این مرحله رضایتمندی خیلی زیاد است.هنوز دلیل روشنی وجود ندارد که چگونگی زوج ها ارتباط برقرار می کنند و با تعارضات که داستان مهمی را درباره آینده شان خبر  می دهد، دست بکار می شوند. فراتر از سطح رضایتمندی قبل از ازدواج، این زوج های متعهد باید در طی زمان  به طور روز افزونی  با مشکلات مربوط به باهم بودن روبرو شوند. همین امر توضیح می دهد که چرا بسیاری از زوج ها می­توانند تعهد را بوجود آورند و تا زمانی که دلبستگی را دارند همچنان خوشحال باقی بمانند و بتدریج با خشم های پایدار و تعارضات حل نشده فرسایش پیدا می­کنند. اینکه آنها درباره چه چیزی بحث می­کنند و چگونه بحث می کنند نتیجه انتظارات و توانایی شان برای برقراری ارتباط و مذاکره موثر است. بسیاری از این انتظارات و توانایی ها بر تجارب قبلی زندگی با خانواده اصلی، روابط گذشته و زمینه فرهنگی شان مبتنی است. الگوهای معینی از رویارویی نامناسب با تعارض که بر رابطه اثر تخریبی دارند، در بسیاری از ازدواج ها بطور تکراری ظاهر خواهد شد. علاوه بر این در طی زمان یک تغییر مهم در رابطه رخ خواهد داد، همسر فعلی بجای اینکه منشاء لذت یا حمایت باشد، بطور روز افزون با درد و ناکامی همراه  می شود. برای بسیاری از زوج ها،  این حالت پیش فرض اساسی مربوط به فلسفه باهم بودن را که ( داشتن یک دوست صمیمی و حمایت کننده در زندگی بود)، نقض می کند. ممکن است تعبیر های منفی تر از آنچه هست، تعبیر کنند، تدریجاً اطمینان کاهش می یابد و احساس دلبستگی که به تعهد منتهی می شد، شکننده می شود. و در واقع ما شاهد زوج هایی می شویم که باقربانی شدن تعهد در کوره داغ تعارض ها، آینده  رابطه شان تهدید می شود. نهایتاً از ازدواج پوسته ای  می ماند و هر یک از زوج ها انتظار تغییر از دیگری را دارد.  در این حالت برقراری مجدد نقطه نظر اولیه دشوارتر می گردد. در اینجا کلید های حفظ ازدواج  در گرو تعهد  بعنوان فداکاری نیست بلکه بیشتر بعنوان یک اجبار است. به عیارت دیگر حالا تصمیم برای ماندن یا ترک  کردن بیشتر بر اساس مقایسه بهای ترک کردن در برابر اشتیاق برای ماند انجام می گیرد. در اینجا با توجه به  نقطه نظر  زوج ها ممکن است آنها از همدیگر طلاق بگیرند و یا به یک زندگی زناشویی بدبخت  گونه ادامه  دهند. البته بعضی از زوج ها از این مکان توام با فشار زیاد و فداکاری کم، به رشد مجدد فداکاری، عشق و مثبت بودن در ازدواج، برمی­گردند. این الگوی مربوط به شکست ازدواج اهدافی را برای مداخله مطرح می­کند که عبارتند از: الگوهای معین ارتباط، کنترل تعارض، باورهای با کارکرد بد و شناخت ها و انگیزه های مربوط به تعهد. چیزهایی وجود دارد که زوج ها می­توانند یاد بگیرند و عمل کنند تا به آنها کمک شود که در مسیر شکست قرار نگیرند و در مسیر دوستی، حمایت و صمیمیت قرار بگیرند(برگرو هانا،1999).

2-3-5- مدل رفتاری – ارتباطی

رویکرد رفتاری- ارتباطی، ترکیبی نظری- عملی از سیستم ها و جهت گیرهای شناختی- رفتاری است. گرچه رفتار بر اساس تامین اهداف حقیقی و یا استعاره­ای مفهوم سازی می­شود، اما تعدیل­هایی که میان  همسران روی می دهد همیشه دارای پیامد های ارتباطی است. به این معنا که رفتار یکی از همسران بر طرف مقابل اثراتی خواهد داشت. این موضوع به روشنی عقیده های نظام دار است. در عین حال مشخص شده است که اسنادهای فردی و تفسیرهای مربوط به رفتارهای همسر بسیار متنوع  بوده و بر درک همسر و نوع پاسخی که بروز خواهد کرد اثر می گذارد. در حقیقت رفتار موجود در یک رابطه، به شکلی چشمگیر تحت تاثیر عوامل  شناختی قرار می گیرد. مدل رفتار- ارتباطی نظامی مفهومی و بالینی ترکیب سه سیستم نظری  بسیار  مقبول  دهه گذشته(تبادل اجتماعی، شناخت درمانی و رفتار درمانی) می­باشد. رویکردهای رفتاری مربوط به مشکلات زناشویی، از زمان پیدایش خود در کمتر  از دو دهه دستخوش تحول گسترده­ای شده ­اند. در مداخله­های رفتاری نخستین، نظریه تبادل اجتماعی و قراردادی ساده مورد تاکید قرار می­گرفتند. اخیراً نگرش­های مداخله­ای با طیف گسترده ای طراحی شده ­اند. هدف این نوع نگرش ها عبارتند از افزایش رفتارهای مثبت و خوشایند، بهبود در ارتباط، ایجاد مهارت های حل مسئله و حرکت در جهت حل مسائل جنسی، ایجاد تغییر در الگوهای زیان بخش یا مخدوش فکری که ممکن است زوج ها داشته باشند، پیدا کردن راه­هایی  برای جلوگیری از تشدید تعارض و کوشش برای تغییر  الگوهای وسیع­تر رفتاری که به اختلافات زناشویی منجر می­شوند. رویکردهای اولیه، رضایت زناشویی را افزایش در تعامل های مثبت بین زوج­ها تعریف می­کردند و در نتیجه در مداخله های رفتاری سعی می­شد به جای تعامل­های منفی، تعامل­های مثبت جایگزین شوند. این کار، از طریق تشخیص و افزایش  رفتارهای مطلوب صورت می گرفت. در نگرش رفتاری که عمدتاً بر اساس  نظریه های یادگیری برخاسته از آزمایشگاه استوار بود و با کارهای اسکینر قوت گرفته بود، کنش­های متقابل بین زوج های مشکل دار، تحت کنترل منفی تلقی می شد. یعنی این تعامل ها به وسیله تنبیه یا ترس از  پیامد های منفی کنترل می شوند. بنابراین، هدف این نوع مداخله­های رفتاری اولیه، تغییر جهت­گیری از کنترل منفی به کنترل مثبت بود. به این معنی که طرفین به علت اجتناب از تنبیه، مثبت عمل نکنند، بلکه به علت خوشحال کردن طرف مقابل، دست به این کار بزنند( و این خود، باعث می شود که طرف دوم، طرف اول را  خوشحال کند). این مفاهیم، هنوز هم زیر بنای نظری قسمت اعظم رفتار درمانی زناشویی امروزی را تشکیل می دهند. اما امروزه هم نظریه و هم عمل، توسعه پیدا کرده اند به نحوی که بتوانند نوآوری­های مهمی را در خود جای دهند.  نظریه یادگیری اجتماعی بندورا مخصوصاً در درک ما از فرایندهای شناختی- ادراکی، که در کار با زوج های مشکل دار اهمیت دارند، موثر بوده است. دلالت ضمنی و مهم این نگرش این است که متخصص بالینی باید اسنادهایی را که طرفین در مورد رفتار خود و رفتار طرف مقابل به کار می گیرند، مورد ارزیابی قرار دهند. اسنادها عبارتند از اعتقاد طرفین درباره علل و دلایل رفتارهای طرف مقابل. درمانگر زناشویی، علاوه بر ارزیابی علل مورد نظر رفتارها باید شیوه ای را که هر یک از طرفین  در تفسیر تاثیر رفتار خود و رفتار طرف دیگر به کار می گیرند(سبک شناختی)مورد ارزیابی قرار دهد.(قاسم زاده، 1378).

[1] – Preventive and Relationship Enhancement Program

[2] – Howard Markman

[3] – John Gottman

برنامه کاربردی عملی مهارت های مربوط به رابطه صمیمانه(P. A. I. R. S)[1]

در شکل گیری برنامه(P. A. I. R. S) اولین پیشرو ویرجینیا ستیر بود. همچنین دانیل کاسریل[2] تاثیر زیادی بر رشد این برنامه داشت. او که یک روانپزشک روان تحلیلی بود، که یک درمان گروهی را برای سازماندهی مجدد نگرش ها، هیجانات و رفتارهای شخصی طراحی کرد. طبق نظر کاسریل(1973) شخص بر اساس شرطی شدن اولیه تصمیم می گیرد و جستجوی لذت و اجتناب از درد را در برخورد با نیازهای زیست شناختی دارد. کاسریل عقیده داشت پیوند[3] (توانایی نزدیک بودن جسمانی و باز بودن هیجانی) به عنوان یک نیاز زیست شناختی اساسی وقتی که تامین نشود، به یک عامل عمده تعیین کننده در کارکرد بد روانشناختی تبدیل میشود و بر رشد صمیمیت بعدی در روابط تاثیر می گذارد. از دیدگاه کاسریل ، تاثیر این  برنامه با بهره گرفتن از فنون و بیان هیجانی ، این است که نگرش ها و هیجانات سرکوب شده تخلیه شوند و تجارب هیجانی اصلاح گردهد. همچنین این برنامه از کارهای جورج باخ[4](1968)تاثیر پذیرفته است. او مفهوم «خوب جنگیدن برای تغییر[5]» را مطرح کرد که بر گامهایی اشاره دارد که در حل تعارض می توانند اثرات مخرب یا سازنده داشته باشند. در سال های اخیر دورانا[6] در این زمینه کارهای زیادی انجام داده است(فقیرپور، 1383).

2-3-3-1- اهداف برنامه

برنامه (PAIRS) دارای اهداف مشخص و روشنی است که در اینجا به آنها اشاره می شود.

اهداف کلی

  • شناختن و پرورش دادن خود و همسرتان بگونه ای که شما می توانید تفاوتهیتان را تشخیص داده و بپذیرید و به جای اینکه این تفاوت ها را به عنوان تهدید یا حمله تلقی کنید، ازآنها لذت ببرید.
  • یادگیری اینکه چگونه از همسرتان لذت ببرید و رابطه تان را به عنوان یک منشا مداوم برای لذت دو سویه حفظ کنید.

اهداف ارتباطی

  • تشخیص مشکل ارتباطی تان با همسر وبرقراری ارتباط مناسب جهت حل مسئله
  • اجتناب از ذهن­خوانی که به فهم نادرست همسرتان منجر نشود. قبل از اینکه پیش فرض هایتان را عمل کنید،آنها را بررسی کنید و از همسرتان انتظار نداشته باشید چیزی را که گفته نشده است، بداند.
  • یاد گرفتن اینکه چگونه هر یک از زوج ها مطمئن شوند که دیگری به حرفهایش گوش می دهد. استفاده از فرایند گوش کردن همدلانه و توافق درباره معنی.
  • برقراری ارتباط همراه با احساسات(مثل خشم) بدون اینکه عشق آسیب ببیند، از طریق یادگیری پذیرفتن و بیان آن احساسات به طور راحت، مستقیم و غیر مخرب.
  • تشخیص دادن و رویارویی با امور پنهان، همچون تظاهرات غیرمستقیم خشم،یا همسری که از دعوا ترس بیمارگونه یا پرخاشگری توام با خصومت دارد.
  • یادگیری اینکه چگونه جوترس، خشم یا دردشدید را قبل از حل مشکلات یا تعارضات روشن کنیم.
  • مبارزه به طریقی که شما واقعاً مشکلات فعلی همچون مسائل مربوط به جنس، پول، فرزندان، زمان مسئل حقوقی، همسر قبلی و خانه، کارهای منزل، وفاداری و حسادت را حل کنید.

اهداف مربوط به خود:

  • ردیابی کردن تاریچه هیجانی خانواده تان و کشف اینکه کدام الگوهای خانواده بر میزان صمیمیت فعلی شما تاثیر می گذارند.
  • آشکارکردن انتظارات پنهان و سبک های ارتباطی دفاعی که از پیام های والدین و الگوهای خانواده تان یاد گرفته اید و ممکن است به رابطه فعلی شما آسیب وارد کند.
  • مشخص کردن نیازهای خودتان و رویارویی با آنها، احساس آزادی برای همدلی واقعی با همسرتان به جای اینکه در خفا خودتان را به عنوان یک مراقبت کننده یا اماده کننده در رنج قرار دهید.
  • آشنایی صادقانه با توانایی ها و پیچیدگی های شخصیت منحصر به فرد خودتان.
  • تشخیص دادن نقش های متفاوتی که شما و همسرتان بازی می کنید، نقاب هایی که می زنید، رفتارهایی که در حالات خلقی متفاوت و در شرایط مختلف دارید و یافتن چگونگی عملکرد خوب یا بد آنها.
  • پایان نامه

اهداف مربوط به لذت بردن شهوانی و جنسی

  • یادگرفتن تفاوت های بین محبت، آسایش، پیوند، لذت جسمی و مسائل جنسی. بدان معنی که امور جنسی تنها راه نزدیک بودن شما نیست.
  • ارضا کردن نیازهای زیست شناختی تان برای آنکه ترکیبی از نزدیکی جسمی و ازادی هیجانی را پیوند می نامیم.
  • توانایی برقراری ارتباط باز و توام با صمیمیت درباره نیازهای جنسی و لذت جسمی و روبرو شدن با آنها.

اهداف مربوط به روشن سازی انتظارات

  • مذاکره کردن به طریقی که شخص بداند، در چه موقعیتی هر کدام از احساسات مورد توجه قرار می گیرند و یا مورد انتظار هستند بجای تلاش برای کنترل یا استفاده از قدرت که شخص بازنده را گوشه گیر می سازد.
  • مذاکره کردن در رابطه ای که برای هر دوی شما زندگی لذت بخشی را بوجود می­آورد(گوردون و دورانا، 1999).

2-3-3-2- چهارچوب عملی

این برنامه به پنج بخش تقسیم می شود که برای زوج ها طراحی می شود تا با هدف آموزش مجدد نگرش­ها، هیجانات و رفتارها، روابط شان را بازآزمایی کنند. اولین بخش برنامه شامل موارد زیر است: رشد مهارت های گوش دادن همدلانه و یادگیری صحبت کردن از طرف خود شخصف شناسایی رفتارهای توجه آمیز، کشف سبک های ارتباطی نادرست و آشکار کردن انتظارات و باورهای پنهان مربوط به عشق و رابطه. به علاوه شناسایی سبک های مذاکره و رشد دادن مهارت های حل تعارض.

بخش دوم شامل کشف خود است، شرکت کنندگان درباره پیام های اولیه و تصمیماتی که درباره عشق می گیرند، مطالبی یاد می­گیرند. نقشه سه نسل خانوادگی (نسل نگار) مورد استفاده قرار می­گیرد تا قواعد، اسطوره وفاداری های خانواده اصلی و نحوه تاثیر آن بر روابط فعلی مشخص شود. همچنین رهبران آموزش می­دهند که چگونه ابعاد متفاوت خود، نقش­ها و الگوهای شخصیتی بر صمیمیت اثر می­گذارند. این بخش ار برنامه با فرایند متمایزسازی خود[7] شروع می شود که در بخش بعدی عمیق تر می گردد.

بخش سوم شامل پیوند و بازآموزی هیجانی[8] است، یعنی یادگیری و تجربه کردن پیوند، شدت هیجانی و تظاهر هیجانی. پذرفتن نیاز شخصی برای پیوند به عنوان یک عامل اساسی حفظ رابطه صمیمانه مورد توجه قرار می گیرد. شرکت کنندگان آموزش می بینند تا نیاز برای علاقه مندی را از نیاز جنسی متمایز کنند. همچنین از هیجانات سرکوب شده گذشته نزدیک و کودکی آزاد شوند، بطور نمادی برای نقش های والدی آماده شوند و رفتارهای دلبستگی را سهولت بخشند که اینها موجب افزایش همدلی برای همسر می شوند. این بخش نیز شامل سازماندهی مجدد نگرش های منفی با باورهای مثبت و تجدید نظر در تصمیمات اولیه ای است که به رابطه ها آسیب وارد می­کند.

بخش چهارم برنامه، افزایش صمیمیت جسمی همراه با طیف متنوعی از تظاهراتش همچون محبت، مهربانی  و علاقمندی به امور شهوانی و جنسی را در بر می­گیرد. در اینجا صحبت ها و بحث هایی درباره تصمیمات اولیه درباره جنس، اسطوره­های جنسی، حسادت، ترجیح جنسی و جنسیت بعمل می آید. همچنین فیلم­ها، پیام ها و فنون دیگر نیز مورد استفاده قرار می گیرند.

بخش پنجم شامل روشن سازی انتظارات و اهداف است. در این مرحله، شرکت کنندگان مهارت­های و بینش های کسب شده از برنامه ها را بکار می برند که به ایجاد یک تماس زوجی لذت بخش دو طرفه منجر می­شود(برگر، 1999).

[1] – Practical Application of Intimate relationship Skills(PAIRS)

[2] – Daniel Cosriel

[3] – bonding

[4] – Bach

[5] – fair fight for chang

[6] – Durana

[7] – self-differentiation

[8] – bonding And emotional reeducation

پایان نامه مدل مربوط به انجمن غنی سازی ازدواج (A. C. M. E) [1]

حرکت غنی­سازی ازدواج در انقلاب های اجتماعی دهه 1960 بوجود آمد که از چند منبع سرچشمه گرفت. در همان زمان که گابریل کالو[2]، یک کشیش کاتولیک در بارسلون اسپانیا، زوج ها را راهنمایی می کرد به عنوان آغاز رویارویی زناشویی به حساب می آید. هربرت اتو[3] یک حرکت انسانی کار با زوج ها را در  کالیفرنیا پایه ریزی کرد. در اکتبر 1962 دیوید و ورا میس[4] یک گروه از زوج های کویکر[5] را در مرکزی در پنسلوانیای غربی مورد راهنمایی قرار می دادند. میس یک پیشرو در رشد مشاوره ازدواج در برتانیا و ایالات متحده بود. میس در سال 1973 انجمن غنی سازی ازدواج برای زوج ها را (آ، سی، ام، ای) بوجود آمورد و مدل غنی سازی ازدواج که میس بوجود اورد، الگوی اصلی این برنامه شد. در دهه1960،اسمیت[6] آزمایشگاهی را برای ارتباط زوج ها طراحی کرد. در اوایل دهه1970، میس و اسمیت برنامه هایشان را ترکیب کردند.برنامه های این پیشروان از نظر چهارچوب و روش تفاوت دارند اما آنها در دو باور اصلی مشترکند: 1- رابطه زناشویی کلید زندگی خانوادگی موفقیت آمیز است. 2- مداخله های پیشگیری موثرتر و مفید تر از درمان هستند(برگر و هنا، 1999).

حتی پس از گذشت حدود 40 سال، اصطلاح غنی سازی ازدواج دارای تعریف دقیق و استانداردی نیست. بیشتر افرادی که در این حوزه کار می­کنند، در این زمینه اتفاق نظر دارند که غنی سازی ازدواج عبارت است از برنامه هایی که برای آن دسته از زوج هایی طراحی می شوند که کارکرد رابطه ای خوبی دارند، اما مایلند رابطه­شان را هر چه بیشتر رضایت بخش­تر نمایند. میس عقیده داشت که هریک از زوج ها یک ظرفیت طبیعی برای کامل شدن و رشد دو سویه را دارند که در بیشتر موارد در حد نامناسبی باقی می ماند. او عقیده داشت در بسیاری از موارد ازدواج­ها به این دلیل با شکست روبرو می شوند که زوج ها نمی توانند منابع بلقوه خویش را به فعلیت برسانند. از این رو برنامه طراحی می شوند تا به زوج هاکمک کنند که توانمندی های بالقوه خویش را به ظهور رسانند. این برنامه ها نه تنها می توانند از شکست ازدواج در بسیاری از موارد جلوگیری کند، بلکه کیفیت بسیاری از رابطه ها را بهبود می بخشند(فقیرپور،1383).

کاترون[7] مفهوم غنی سازی ازدواج را در شکل(2-6) نشان می دهد.

 

 

 

 

 
پایان نامه
تصور کنید که تجارب زندگی در یک پیوستار از درمان تا غنی سازی توزیع شده است. افراد زیادی برای حل  یک مشکل طبی، عاطفی یا زناشویی نیازمند درمان هستند. در این حالت آنها در یک جو درمانی قرار می گیرند.  هدف درمان حرکت دادن بیمار با مراجع از حوزه درمان  به حوزه عملکرد بهنجار است. فضای کارکرد بهنجار عبارت است از توانایی مقابله با مسائل و خواسته های زندگی روزانه. پیشگیری در این فضا قرار  می­گیرد. زیرا در اینجا برای جلوگیری از برگشت یک فرد یا یک زوج به داخل حوزه درمان برنامه ریزی  می­شود. بیشتر افراد دو فضای نخست را تجربه می کنند. بنابراین این دو فضا عموماً قابل فهم هستند. اگر شما  در فضای بهنجار نباشید، احتمال دارد که در فضای درمانی قرار داشته باشید. کاترون عقیده دارد که پیوستار از درمان و مقابله فراتر می رود و غنی سازی را نیز در بر می گیرد. غنی سازی حرکت به طرف رشد رابطه زناشویی است. رشد رابطه زناشویی عبارت است از تقویت رابطه زناشوی از طریق ایجاد اهداف و جهت­ها برای ازدواج(فقیرپور،1383).

2-3-1-1- ویژگی ها

مدل غنی سازی ازدواج (A. C. M. E) دارای ویژگی های زیر است:

1- برنامه­های غنی سازی ازدواج برای زوج هایی است که زندگی زناشویی سالم دارند. درعمل این برنامه ها برای زوج هایی است که در بحران زناشویی نیستند و به دلیل مشکلات بدنبال درمان نمی باشند.

2- برنامه بوسیله یک نفر و یا بیش از یک نفر آموزش دیده  با روش (آ،سی،ام،ای) و زوج های ثبت نام کننده، هدایت می شود و رهبر سبک تعاملی و مشارکتی را اعمال می­کند.

3- روش اساساً مبتنی برتجربه و پویاست، نه تعلیمی و استدلالی.

4- زوج های شرکت کننده برای تعامل و گفتگوی خصوصی در یک زمینه گروهی فرصت دارند.

5- ممکن است از تمرین های تجربی ساخت دار استفاده شود.

6- زوج های شرکت کننده، اغلب در تعیین موادمورد بحث در برنامه نظر می دهند(آ،سی،ام، ای،1995؛ به نقل از برگر و هنا،1999).

2-3-1-2- ساختار برنامه

برنامه غنی سازی ازدواج از نظر ساختار متفاوت است. یعنی در بعضی زمینه­ها دارای انعطاف پذیری می باشد. همچنین در این مدل افراد مختلف با دیدگاههای ویژه خودشان ساختار برنامه را تغییر می دهند(برگر و هنا، 1999).

2-3-1-3- اهداف

برای برنامه های غنی سازی ازدواج اهداف عمومی زیر توسط انجمن غنی­سازی ازدواج(A. C. M. E) پذیرفته شده است، اگرچه متناسب با موقعیت های خاص، ممکن است اهدافی نیز اضافه شود (برگر و هنا، 1999).

1- افزایش آگاهی هر زوج از خود  و همسرش با تاکید بر توانمدی ها و بالقوه های فردی و رابطه ای.

2- شناختن جهت های رابطه برای رشد دان رابطه .

3- رشد دادن و تشویق کردن استفاده از ارتباط اثربخشف حل مساله و مهارت های  حل تعارض.

4- یادگیری مهارتها و کشف راههایی که از طریق آنها رشد به طور مثبت رخ دهد.

5- افزایش صمیمیت دو سویه و همدلی.

2-3-1-4- مهارت ها

مهارت هایی که در A. C. M. E مورد توجه قرار می گیرند عبارتند از:

  • نشان دادن نحوه مشارکت مثبت برای یک رابطه زناشویی سالم.
  • نشان دادن همکاری و مشارکت با همسر.
  • نشان دادن گرمی و توجه.
  • برقرار کردن ارتباط موثر و داشتن فهم و بینش به دیگران.
  • سهیم شدن تجارب زناشویی با دیدی باز.
  • نشان دادن حساسیت به نیازهای دیگران در گروه.
  • نشان دادن توانایی مقابله موثر با موقعیت مشکل در گروه.
  • نشان دادن برنامه ریزی موثر و مهارت های طراحی برنامه.

2-3-2- رویکرد ارتباط زوج (C. C) [8]

برنامه ارتباط زوج ها بیشتر تحت تاثیر نظریه های نظام های خانواده بوده است و چندین نفر در رشد این برنامه نقش اساسی داشته اند که از جمله می توان به افراد زیر اشاره کرد. روبن هیل[9]، ویرجینیا ستیر و همکارانش، دان جکسون[10]، پاول واتزلاویک[11]، سیدنی جورارد[12] و ویلیام هیل[13].

اهداف کلی برنامه ارتباط زوج برای کمک کردن به زوج ها در موارد زیر می باشد: 1- در موضوعات روزانه به طور موثرتر ارتباط برقرار کنند.

تعارضات را کنترل و حل کنند.

یک رابطه زنده و رضایت بخش بوجود آورند(فقیرپور،1383).

2-3-2-1- کیفیت برنامه ارتباط زوج

در برنامه یادگیری مهارت های موثر در ارتباط زوج ها ابعاد مهمی وجود دارد. این برنامه زوج ها را به موارد زیر مجهز می کند:

1-  نقشه های ادراکی برای فهم خود و همسر و اینکه آنها در چه حد به طور موثر ارتباط برقرار می کنند و یا بدون اثربخشی باهم ارتباط برقرار می کنند.

2-   یازده مهارت ویژه صحبت کردن و گوش دادن برای ارسال و دریافت روشن و صحیح پیام ها.

3-   ابزار و راهبرد هایی برای پردازش پیامدها و حل تعارضات.

  • تسریع فنون مهارت آموزی برای کمک به زوجها تا مهارت ها و مفاهیم ارتباط زوج را به زندگی روزانه شان انتقال دهند.
  • آگاهی از هر دو جنبه نگرشی و رفتاری حل تعارض و پایه ریزی رابطه.
  • تمرینات ارتباطی برای بکارگیری مهارت ها با کودکان به منظور قوی کردن ارتباط خانوادگی شان.
  • اعتماد به اینکه  مفاهیم و مهارتهای اموزش داده شده از لحاظ نظری و تحقیقی دارای عملکرد مناسب هستند.
  • یک نظام ارتباطی عملی و کامل که کوتاه ،ساخت دار، کم هزینه و اثربخش باشد(میلر و شرارد، 1999).

2-3-2-2- اهداف برنامه

این برنامه از نظریه نظام ها بوجود آمده است و چهار هدف عمده دارد:

1- افزایش اگاهی از خود، همسر و رابطه (صفات، فردیت،همبستگی درونی، مرزها و همکاری)

2- آموزش مهارت های صحبت کردن و گوش دادن موثر ( متمایز سازی، پردازش اطلاعات)

3- گسترش افکار برای غنی کردن رابطه (کنترل خود،خود جهت دهی ، خود بازنگری و اصلاح کردن خود)

4- افزایش رضایتمندی در ارتباط با موضوعات و رابطه(برگر و هانا، 1999).

2-3-2-3- چهارچوب اجرایی

این برنامه را هم می توان برای یک زوج در یک زمان و هم در یک چهارچوب گروهی آموزش داد. به صورت یک زوج (به صورت خصوصی) در شش جلسه 50 دقیقه ای، گروه کوچک با دو یا چهار زوج در چهار جلسه 2 ساعتی. گروه بزرگ با پنج تا دوازده زوج در  چهار جلسه دو ساعتی. هر جلسه چهارچوب های مفهومی عملی( سازمان دهنده های شناختی)، مهارت های ارتباطی ویژه (ابعاد رفتاری) و فرایند های تعاملی (خطوط راهنما) را برای بحث و حل مسائل فراهم می­کند. یادگیری از طریق موضوعات واقعی زندگی زوج ها که در جریان برنامه مورد بحث قرار می گیرند و همچنین از طریق پسخوراند و رهبری تعاملاتشان که از جانب آموزش دهنده و دیگر شرکت کنندگان، اتفاق می افتد.

در اینجا چهارچوب هر جلسه به طور مختصر بررسی می شود.

جلسه اول: مراقبت خود

جلسه اول بر مراقبت خود، فردیت و عزت نفس تمرکز دارد. از آنجا که هر شخص منحصر به فرد است، بنابراین آنچه را که یک همسر در ارتباط با یک موضوع یا موقعیت مربوط به رابطه زناشویی تجربه می کند با آنچه که همسر دیگر تجربه  می کند، به میزان زیادی تفاوت دارد. برنامه ارتباط زوج ها بر این عقیده  تاکید دارد که تفاوت های فردی ممکن است منشاء تعارض یا همکاری باشد و وسیله ای برای ارتباط برقرار کردن منحصر به فرد همسران است و این تفاوت ها به عنوان یک منشاء مثبت برای همسران به حساب می آید. چرخه آگاهی[14] که در اولین جلسه ارائه می شود به همسران کمک می کند تا برخودشان تمرکز کنند و از این طریق بتوانند:

1-   خودآگاهی شان را افزایش دهند.

2-   موضوعات و موقعیت ها را بهتر درک کنند.

3-   اطلاعات مربوط به خود را برای ارتباط موثر و رضایتبخش بکار برند.

این اهداف از طریق زیر بدست می آیند:

  • مشخص کردن سه نوع پیامد اساسی (موضوعی، شخصی، رابطه ای)
  • تمرین صحبت با خود (استفاده از چرخش آگاهی برای انعکاس و پردازش پیامدها)
  • یادگیری شش مهارت صحبت کردن(مبتنی بر چرخش آگاهی) برای بیان خود روشن و حساس بودن.

چرخه آگاهی اولین نقشه ادراکی و ابزار عملی است که در برنامه بوجود می آید. از جنبه نظری، چرخه آگاهی ساختار اطلاعاتی یک موقعیت یا موضوع را ارائه می کند. همانطور که یک جمله دارای یک ساختار گرامری است، یک موقعیت یا موضوع نیز دارای یک ساختار اطلاعاتی است. این ساختار، داده­های حسی، افکار، احساسات، تمایلات و اعمال را در بر دارد و برای اصلاح و سازمان دادن آگاهی یک شخص بکار می­رود. وقتی که شخص این ساختار کلیدی را درک کرد، می تواند موقعیت ها و فرایند ها را به طور موثر و با شایستگی تحلیل کند. مفهوم فردیت خود عبارت است از تعادل تنش طبیعی و جاری بین جدایی(استقلال شخصی) و همبستگی (دوسویه بودن، خود در ارتباط با افراد مهم دیگر). فردیت گرایی نه به معنای محو کردن خود است و نه به معنای خودبینی.

جلسه دوم: مراقبت همسر

جلسه دوم بر مراقبت همسر تمرکز دارد. متمایز سازی و شکل دهی عزت دیگری ، آگاهی از دیگری و فهم ان برای پایه ریزی یک رابطه زنده بسیار مهم است. مهارت های تمرکز بر دیگری به طریقه های زیر اموزش داده می شوند.

  • مرور کردن چرخش آگاهی به عنوان اساس ردیابی دیگری
  • یادگیری پنج مهارت گوش کردن که تمرکز بر دیگری را به طور سازنده و دقیق تسهیل می کند.
  • تمرین سیکل گوش دادن به عنوان یک راهبرد مهارتی برای بدست آوردن اطلاعات با کیفیت بالا از دیگری، مخصوصاً در موقعیت های استرس زا و پیچیده.

جلسه سوم: حل تعارضات

جلسه سوم بر حل تعارض ها تمرکز دارد. تجارب و تحقیقات نشان می دهند که هم سطح رضایتمندانه و هم تداوم رابطه به کیفیت ارتباط و توانایی زوج ها در حل تعارض ها بستگی دارد. در جریان مرحله سوم شرکت کنندگان نشان می دهند که چگونه می­توانند تعارض ها را به طور موثر حل کنند و به روش های زیر عمل می کنند:

  • یادگیری یک چهارچوب اختیاری با کارکرد خوب یا بد به منظور دست بکار شدن با تعارض.
  • شناسایی الگوهای حل تعارض همسر و سطوح همراه شده با این فرایند و پیامد الگوها.
  • یادگیری و بکارگیری هشت گام نقشه کشی برای یک موضوع، در ارتباط با فرایند مبتی بر شش مهارت صحبت کردن و پنج مهارت گوش دادن.

در حالیکه فردیت و متمایزسازی مهمترین مفاهیم نظری جلسه های اول و دوم هستند و همکاری مهمترین مفهوم جلسه سوم است. همکاری به معنای با هم کارکردن (ترکیب اطلاعات) به عنوان یک گروه (کل) است که با یک هدف مشترک برای رشد هنه اعضای خانواده صورت می گیرد.

جلسه چهارم: انتخاب سبک های ارتباطی

جلسه چهارم به همسران کمک می­کند تا اثرات مثبت و منفی سبک های ارتباطی مختلف و یا طریقه های مختلف صحبت کردن و گوش کردن با هم را، تمیز دهند. محتوای آموزشی این جلسه همسران را تشویق می کند تا از طریق انتخاب روشهای ارتباطی اثربخش و متناسب با موقعیت، زندگی و رابطه شان را بهبود بخشند. این اهداف از روش های زیر بدست می آید:

  • ارائه یک نقشه از چهار سبک اساسی صحبت کردن و گوش دادن
  • شناسایی سبک های ارتباطی شرکت کندگان توسط خودشان
  • متحد کردن چرخش آگاهی و مهارت های صحبت کردن و گوش کردن
  • تمرین صحبت مستقیم و گوش دادن فعال در بحث پیرامون یک موضوع واقعی(برگر و هانا، 1999).

[1] – Association for Couples in Marriage Enrichment (A. C. M. E)

[2] – Gabriel Calvo

[3] – Herbert Otto

[4] – David & Vera Mace

[5] – فرقه­ای از پروتستان­های آمریکا

[6] – Smith

[7] – Cotron

[8] – Couple Comminication(CC)

[9] – Reuben Hill

[10] – Don Jackson

[11] – Paul Watzlawick

[12]- Sydney Jourard

[13]- William Hill

[14] – Awareness Wheel

آرشیو پایان نامه – رابطه کیفیت ­روابط ­زناشویی و موقعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خانواده:

 یکی از مسایل بسیار با اهمیت که همیشه مورد توجه اندیشمندان مختلف بوده است، یافتن فرایند تاثیر وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خانواده برکیفیت روابط زناشویی است. زیرا اولین نهاد اجتماعی که حتی با کوچکترین  تغییر در شرایط اجتماعی دچار چالش های جدی می­شود خانواده است. نوسان های اقتصادی که منجر به کاهش در امد از دست دادن  شغل  افراد جامعه می شود،  خانواده را دستخوش مشکل های جدی همچون عدم سازگاری زن و شوهر ، از هم گسیختگی خانواده، خشونت و پرخاشگری همسران نسبت به یکدیگر  خواهد کرد(باقری، 1380).

کانجر، الدر ، لورنز، کانجر و دیگران[1](1990)  از طریق ارزیابی  میزان تنش و تضاد در روابط زناشویی نشان دادند که مشکلات اقتصادی (درآمدکم، عدم ثبات شغلی)  موجب کاهش کیفیت زناشویی(خوشبختی  و رضایتمندی زناشویی) می شود.  آنها به جای اینکه  از احساس کلی  همسران  نسبت  به زندگی زناشویی شان  به عنوان  شاخص  اصلی ارزیابی کیفیت  تعامل های زناشویی استفاده کنند، از میزان عدم توافق در امور مالی، رفتارهای ستیزه جویانه و تنش زا، عصبانیت و خشونتی که مردان به هنگام مشکلات اقتصادی نشان می­دهند، استفاده کردند. آنها همچنین نتیجه­گیری کردند که تنش بیشتر در روابط زناشویی با عدم ثبات زناشویی(جدایی، طلاق) بیشتر مربوط است. این نتایج، یافته­های دیگر پژوهش­هایی که فروپاشی زناشویی را با مشکلات اقتصادی مرتبط می دانستند، تایید کرد. همچنین یافته­های آنان نشان داد که تاثیر مشکلات اقتصادی بر کیفیت زناشویی، از طریق افزایش خشونت و کاهش گرمی و حمایت کنندگی در روابط  زناشویی  نمود می­یابد. فشارهای اقتصادی رابطه غیرمستقیمی با ارزیابی زوجین از زندگی زناشویی­شان دارد. بدین طریق که فشارهای اقتصادی موجب افزایش خشونت در تعامل­های زناشویی وکاهش رفتارهای گرم و حمایت کننده­ای که زوجین نسبت به یکدیگر ابراز می­دارند، می­شود. میزان خشونت و یا گرمی و محبت در تعامل­های زناشویی پیش بینی­کننده و ابراز رضایتمندی زناشویی و یا درماندگی زناشویی[2] هستند(کانجر و الدر، 1990).  

به نظر می­رسد آن  ابعاد تعامل زناشویی که شامل محتوای منفی(برای مثال، عیب جویی/ خرده­گیری) و تاثیر احساسی منفی( مثلاً عصبانیت یا رفتارهای تهدید آمیز و خشونت) هستند، بیشترین تاثیر را بر کیفیت روابط زناشویی  داشته باشند و مشکلات  اقتصادی بیشترین  تاثیر  را بر آنها می گذارند. همچنین پژوهش های پیشین نشان می­دهند که فشار  اقتصادی  ممکن است منجر به کناره گیری و عدم توجه مراقبت همسران نسبت  به یکدیگر شود. بنابراین، هنگامی­که  زوجین  با مشکلات مالی روبرو می­شوند، تعامل­های مثبت  بین آنها کاهش می­یابد. گرمی و حمایت کنندگی تعامل­های زناشویی  نیز  بر خوشبختی و رضایتمندی زناشویی تاثیر می­گذارد و از این طریق کیفیت زناشویی را کاهش می­دهد. کانجر و الدر(1990) مدلی(شکل2-5) را برای تبیین  بهتر این موضوع پیشنهاد کردند.

پایان نامه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این مدل نشان می دهدکه شاخص­های عینی مشکلات اقتصادی( نداشتن درآمد متناسب با نیازها، فشار اقتصادی حاصل از درآمدکم یا نداشتن درآمد در طولانی مدت، و عدم ثبات شغلی) با احساس فشاراقتصادی(این استنتاج که منابع مالی برای برآوردن احتیاجات خانواده کافی نیستند) مرتبط است. همچنین مشکل اقتصادی موجب مشکلات تعاملی  بین  همسران( افزایش خشونت و رفتار منفی) کاهش گرمی و حمایت کنندگی(رفتار مثبت) می­شود، هنگامی که همسران متوجه می­شوند منابع خانواده برای حفظ یک زندگی مطلوب یا زندگی که انتظار آن را داشتند کافی نیست(کانجر و والدر،1990). مشکلات  تعاملی حاصل  از فشار اقتصادی موجب کاهش کنش متقابل مثبت بین همسران شده  و در نهایت  بر خوشبختی و رضایتمندی زناشویی تاثیر می­گذارد(گانگ،2007).

2-3- رویکردها و برنامه­های پیشگیری

در گذشته درمانگران به پیشگیری علاقه و تعهد کمتری نشان می دادند، اما اخیراً به امکان پیشگیری از درماندگی زناشویی توجه بیشتری شده است. رویکردهای پیشگیری بر زوج هایی تمرکز دارند که هنوزمشکلات رابطه­ای عمده ای را تجربه نکرده اند. برنامه­های پیشگیری بیشتر بر الگوهای روانی آموزشی و مهارت و شایستگی مبتنی هستند و برتوانمندی­ها و سلامتی زوج توجه دارند. اگرچه این رویکردها از عوامل مخاطره انگیزی همچون سبک های ارتباطی نادرست، الگوهای تعاملی آسیب زا و نگرش های منفی غافل نیستند، اما بیشتر تاکیدشان بر رشد نگرش های مثبت ورضایتبخش دوسویه، سبک های ارتباط و الگوهای صمیمیت است. به عبارت دیگر رویکردهای درمانی اغلب بر الگوهای طبی مبتنی هستند و عموماً به زوج ها با دید و نگرش آسیبی نگاه می­کنند، در حالی که رویکردهای پیشگیری این گونه نیستند. به علاوه بیشتر برنامه های پیشگیری دارای اجزاء زیر هستند. آنها آموزشی، مبتنی بر تجربه، دارای ساخت، دارای برنامه،محدود به زمان، مثبت نگر، معمولاً اقتصادی و دارای ساخت و دارای جهت گیری گروهی می­باشند. در حالی که مدل های درمانی دارای ساخت کمتر، برنامه ریزی کمتر، جنبه آموزشی کمتر، مثبت نگری کمتر، بدون محدویت زمانی و از نظر هزینه نیز بالا هستند(گینزبرگ[3]، 2000). علی­رغم تفاوت های موجود بین پیشگیری و درمان، طی دو دهه گذشته مرزهای بین این دو نوع مداخله تا حدودی از بین رفته است. تاثیر مدل های روانی-آموزشی در درمان و حوزه های بهداشت روانی، تمرکز بر مداخله هایی که از نظر هزینه مقرون به صرفه بوده و دارای کارایی باشند و رشد درمان های کوتاه مدت، در کمرنگ شدن مرزهای این دو حوزه موثر بوده اند. امروز استفاده از مدل ای درمانی در مداخله های پیشگیری و کاربرد مدل های پیشگیری در زمینه درمان رواج بیشتری یافته است. بنابراین می توان گفت که مشخص کردن مرز بین پیشگیری، توانگرسازی و درمان تاحدودی غیر ممکن است(برگر و هنا، 1999).

پیشگیری شامل هر نوع رویکرد، طریقه یا روش است که برای اصلاح شایستگی و عملکرد بین فردی برای افراد و در اینجا به ویژه  برای همسران، طراحی می­شود(برگر و هنا،1999).

به طور کلی سه سطح پیشگیری وجود دارد که به شرح هر کدام پرداخته می­شود:

پیشگیری اولیه به مداخله هایی اطلاق می شود که از طریق آن به زوج ها کمک می شود تا دچار درماندگی نشوند. این نوع مداخله­ها منابعی را برای زوج ها فراهم می­کنند که از طریق آن از بوجود آمدن مشکل جلوگیری می­شود. در بیشتر موارد جهت گیری این نوع مداخله ها به دوره های انتقالی و چرخه های زندگی زناشویی است(به عنوان مثال،آشنا شدن، ازدواج، تولد اولین فرزند و غیره). در جریان این دوره­های حساس، استرس در حد بالاست و برای اینکه زوج ها به طور موثر وارد روابط شوند به راهبردهای مقابله­ای اثربخش­تری نیاز دارند و برنامه­های پیشگیری اولیه به همین منظور تهیه می­شوند.

پیشگیری سطح دوم، برای افرادی که با توجه به مشکلات ارتباطی در معرض خطر بیشتری هستند، بکارگرفته می شود. این زوج های درمعرض آسیب با بهره گرفتن از روش های ارزیابی و تشخیص منظم شناسایی می شوند. هدف پیشگیری سطح دوم عبارت است از تمرکز بر مشکلات رابطه ای و تلاش برای کاهش شدت خطر و آسیب­های آن.

پیشگیری سطح سوم، برای زوج هایی است که قبلاً مشکلات شدیدی را تجربه کرده اند و این مداخله ها به منظور کاهش احتمال بازگشت آنها می باشد. واضح است که این زوج ها احتمال عود دارد(ادیتال و لوی[4]،2005).

برگر و هنا(1999) اهداف سه سطح پیشگیری را در ارتباط زوج ها به صورت زیر مشخص کرده است:

پیشگیری اول: این برنامه­ها بر کمک کردن به زوج ها در جهت رویارویی با مسائل طبیعی زندگی، همچون دوره­های انتقالی زندگی تاکید دارند(به عنوان مثال نقش های والدی، تغیرات محل زندگی، تغییرات شغلی).

پیشگیری دوم: این برنامه ها برای پیشگیری از نارضایتی آینده یا از دست دادن رابطه دلخواه، همچون مهربانی و صمیمیت، طراحی می شوند.

پیشگیری سوم: این برنامه ها به زوج هایی که مشکلات جدی دارند کمک می­کند تا از زوال رابطه و یا جدایی زناشویی جلوگیری کنند.

کمیته پیشگیری موسسه طبی[5]، حوزه پیشگیری را در سه سطح عمومی[6]، انتخابی[7] و نشان داده شده[8]، مشخص کرده است. این طبقه بندی بر حضور و شدت عوامل خطر ساز برای ایجاد یک اختلال روانی مبتنی  می­باشد. بنابراین، پیشگیری عمومی به جمعیت عمومی نظر دارد نه بر افرادی که در خطر هستند. راهبردهای پیشگیری انتخابی، بر گروههایی تمرکز دارد که خطر نسبتاً جدی برای ابتلا به یک اختلال روانی را نشان می­دهند. و نهایتاً راهبردهای پیشگیری نشان داده شده، در مورد افراد یا گروههایی است که قبلاً برخی  نشانه­ها را داشته اند و یا آنهایی که آمادگی های جسمی برای ابتلا به یک اختلال را نشان داده اند. در واقع مداخله­های عمومی همان پیشگیری اول هستند، مداخله های انتخابی همان پیشگیری دوم و مداخله های نشان داده شده یا به عنوان پیشگیری دوم و یا پیشگیری سوم می باشد(برگر وهنا، 1999).

 

[1] – Conger, R. D., Elder, G. H., Lorenz, F. O., Conger, K. J., & etal

[2] – marital inability

[3] – Ginsberg, B. G

[4] – Adital B., Lavee, Y.

[5] – Institute Of  Medicin’s(IOM) Prevention Committee

[6] – universal

[7] – selective

[8] – indicated

پایان نامه ارشد : ترکیب رمانتیک

شکل(2-1) ترکیب رمانتیک را نشان می دهد . انرژی بسیاری اطراف و بین زاویه های همسری در گردش است که همسران را به  هم می آمیزد. مانند آنست که تمامی من هر دو همسر می خواهند هیچ چیز به جز شریک زندگی شان نباشد و بقیه خودشان را فراموش می­کنند. مطمئناً دو همسر از زاویه­های درونی و زاویه­های سوم­شان جدا می شوند.  در تصویر این تبادل ها بوسیله فلش­هایی که زاویه – درونی را به محیط ویژه اش متصل می­کند، نشان داده شده است(دنیای درونی، تاریخچه و پیشینه شخصی فرد) و سومین زاویه را به محیطش( برای مثال، انرژی و اطلاعاتی که به فرد از طریق دنیای شغل وارد می شود و به دنیای شغل به عنوان برون داد برمی­گردد). جالبتر اینکه در ترکیب رومانتیک فرد هرگز نمی تواند از پیشینه شخصی خود جدا شود و از طرف دیگر نمی­تواند تمامی تعهدات خود نسبت  به زاویه سومش را حذف کند، چرا که حتی شیداترین عشاق نیازمند توجهند.

 

 

 

 

 

 

 

2-2-3-2-2- ترکیب وابستگی- فاصله­ای

شکل(2-2) ترکیب وابستگی- فاصله ای را نشان می دهد. در این ترکیب یک همسر( اغلب زن ) با زاویه همسرش می آمیزد(همچون ترکیب رمانتیک) و بنابراین به آن وابسته است، در حالیکه همسر دیگر با سومین زاویه مستقل خود درگیر است. بنابراین از ارتباط زناشویی فاصله می­گیرد، در این ترکیب حداکثر پویایی و کشش وجود دارد: هر چه قدر  فرد وابسته سعی می­کند فردی­که فاصله می­گیرد را بیشتر به خود جذب کند، فردی­که فاصله می­گیرد بیشتر از او دور می­شود. فردی که فاصله می­گیرد کمتر علاقه­مند است و قدرت بیشتری در رابطه زناشویی دارد، جاذبه سومین زاویه قبلاً مرد را به خود جذب کرده است و او حتی توجه اندکی به درون خودش دارد. شوهر منابع زیادی را هم از سومین زاویه محبوبش و هم از سوی همسرش(کسی که مشتاقانه یا نا ­امیدانه جبهه خانگی را برای هر دوشان حفظ می­کند) دریافت می­کند، و سعی دارد توجه شوهرش را به خود جلب کند. معمولا زن هیچ منبعی در سومین زاویه اش ندارد و تنها مصرف کننده درآمد شوهرش است.

پایان نامه

 

 

 

شوهر
زاویه همسری

زاویه همسری

 

شکل(2-2). ترکیب وابستگی- فاصله­ای(مارکس،1989،ص:19).

 

 

 

 

 

2-2-3-2-3- ترکیب جدایی

شکل(2-3) ترکیب جدایی کیفیت زناشویی را نشان می دهد: هر دو همسر با زاویه­های سوم­شان آمیخته­اند و از زاویه­های همسری­شان فاصله گرفته­اند. علی رغم انرژی اندکی که از زاویه هر یک از همسران به سوی دیگری جریان  دارد، این ترکیب نسبت به الگوی وابستگی – جدایی ممکن است آسایش بیشتری برای همسران به وجود آورد. سومین زاویه قدرتمند می­تواند هر چیزی  باشد، فرزند، کار، دوستان و زناشویی­های جدا و غیره؛ این پیوندها علی رغم پایین  بودن کیفیتشان می­توانند بسیار با ثبات و طولانی باشند.

 

 

 

 

 

 

 

2-2-3-2-4- ترکیب همبستگی متعادل

شکل(2-4) همبستگی(اتصال) متعادل را نشان می­دهد و نمایانگر الگویی از پویایی­های ارتباطی است که در آن هر دو همسر بین خلوت و اشتراکشان تعادل برقرار کرده­اند. توجه داشته باشید که چگونه انرژی­های آنان به طور سیال چرخش­ها را انجام می­دهد و هیچ تراکمی در هیچیک از زوایه­ها وجود ندارد. یک فرد با چنین حرکت های سیالی حقیقتاً استقلال داخلی دارد، و جریان من نه تنها  از ارتباط همسری، بلکه از دیگر زوایای من متمایز است و هیچیک از زاویه­ها به تنایی به فرد دستور نمی­دهد. بنابراین هر دو همسر مقدار زیادی منابع را از زاویه های فردی و سوم شان به سوی زاویه همسری شان هدایت می کنند. آنها همچنین یک زاویه سوم مشترک دارند. که برای آنها  حداقل یک نقطه مشترک را فراهم می کند(مثلاً کودک).

همانطور که شکل نشان می­دهد حرکت مداوم من  اطراف زاویه های خارج از خودش، مثلث را به دایره تبدیل می­کند.

شاید برای همسران عجیب باشد که چنین تعادلی را بین بخش های مختلف بر قرار کنند،  و اغلب افراد  تمایل دارند خود را به شیوه ای سازماندهی کنند که به برخی از قسمت ها ارجحیت بیشتری دهند  به این معنی که حرکت من نظامی از تعهدات ایجاد می­کند که در آن  یک  علاقه  بهتر یا با ارزش­تر از علایق دیگر فرد دیده  می­شود. اینکه کدام  علاقه  ارجحیت می یابد  از یک فرد به فرد دیگر متفاوت است و با قوانین فرهنگی که جهت گیری­های فردی را از طریق فرایند جامعه پذیری سازماندهی می­کند، ارتباط  تنگاتنگ دارد. برای مثال، نقش پدر بودن، مردان را به تعهد بیشتر به نقش­های حرفه ایشان وادار می­کند و مادر بودن زنان را به نقش های مادری شان متعهد می سازد(مارکس، 1989).

پایان نامه ارشد : نظریه های تبیین کننده کیفیت روابط زناشویی

2-2-3-  نظریه های تبیین کننده کیفیت روابط زناشویی

در این قسمت به بررسی و توضیح مهمترین نظریه های پیرامون کیفیت روابط زناشویی یعنی نظریه لیوایز و اسپنیر و نظریه مارکس پرداخته می­شود.

2-2-3-1-  نظریه لیوایز و اسپنیر

لیوایز و اسپنیر (1979) طی مطالعات و پژوهش هایی که درباره کیفیت روابط  زناشویی انجام دادند، سعی کردند از یک سو عوامل موثر بر کیفیت زناشویی را بیابند و از سوی دیگر دریابند کیفیت زناشویی، بیش از همه بر  ثبات و پایداری روابط زناشویی تاثیر می­گذارد. آنها معتقد بودند که کیفیت زناشویی تابعی از سه نوع متغیر است: منابع فردی و اجتماعی قبل از ازدواج که همسران با خود به خانواده می­آورند، رضایتمندی آنها از سبک زندگیشان و پاداشی یا تقویتی که از تعاملات زناشویی خود دریافت می­کنند. سپس این نویسندگان موضوع اصلی  نظریه اشان را چنین   بیان  می کنند :  هر چه کیفیت زناشویی بیشتر باشد، ثبات زناشویی بیشتر می­شود. ثبات به این معناست که آیا یک ازدواج بی عیب است یا نه. همچنین آنها اظهار  کردند که کیفیت زناشویی پایین، عدم اثبات را افزایش می دهد. به این دلیل که احساس عدم خوشبختی یا عدم  رضایتمندی از ازدواج نوعاً افکار و رفتارهای مربوط به طلاق را افزایش می دهد. سرانجام آنها استدلال کردند که دو گروه از نیروهای بیرونی وجود دارند که رابطه بین کیفیت زناشویی و ثبات زناشویی را تحت تاثیر قرار می دهند که به طور مشخص عبارتند از، تاثیر  قوی منفی از جذابیت های جایگیزین و یک تاثیر  می گذارد. سرانجام آنها استدلال  کردند که دو گروه از نیروهای بیرونی وجود دارند که رابطه بین کیفیت زناشویی و ثبات زناشویی را تحت تاثیر قرار می دهند که عبارتند از تاثیر  قوی منفی  از جذابیت­های جایگزین و یک تاثیر مثبت  قوی از فشارهای بیرونی بر زوجین برای حفظ ازدواجشان. به تعبیر دیگر در صورتی که چیزهای پر جاذبه­تر از روابط زناشویی بتوانند همسران را به خود جذب کنند، کیفیت زناشویی کاهش خواهد یافت و ثبات زناشویی از بین خواهد رفت . از سوی دیگر می توان هنجارها و ارزش های اجتماعی ، احساس تعلق و وابستگی به همسر و خانواده همچنین انسجام و یکپارچگی نظام خانواده را از جمله فشارهای بیرونی دانست که همسران را وامی­دارند تا زندگیشان را حفظ کنند(لیوایز و اسپنیر، 1979).

2-2-3- 2-  نظریه مارکس
پایان نامه
مارکس (1989) بر اساس نظریه لیوایز واسپنیر و رویکرد سیستمی بوون (1972) نظریه و نوع شناسی نوینی درباره کیفیت زناشویی ارائه کرد. او با نگرشی سیستمی به فرد ، رابطه او با همسرش و رابطه فرد با دیگران، می نگرد و استدلال می­کند که در نظریه سازی درباره روابط زناشویی، ما همیشه فرضیه هایی مطرح می کنیم درباره فردی که وارد رابطه زناشویی می شود، سپس آن را حفظ یا نابود می کند و به شیوه­های گوناگون تحت تاثیر آن قرار می­گیرد و بر آن تاثیر می گذارد. او چارچوب نظریه خود را چنین توضیح می­دهد: یک فرد متاهل دارای سه زاویه است که عبارتند از: زاویه درونی، زاویه همسری، سومین زاویه . اولین زاویه خود درونی فرد است- بار دورنی فرد با تلاشها، انگیزه­ها و انرژی­های گوناگون فرد که بوسیله پیشینه طولانی از تمامی تجربیات زندگی اش شکل می گیرد . دو زاویه دیگر، دو راهی هستند که فرد  را از زاویه اولیه اش به بیرون هدایت می­کنند.  زاویه دومی زاویه رابطه با همسر است. آن بخشی از خود که به طور مداوم به همسر توجه می­کند. با او هماهنگ می شود و از مراقبت می­کند: زاویه دوم پل استقلال – همبستگی است، به همین دلیل است که مردم همسر را به عنوان ( نصف دیگر من) می­دانند . سومین زاویه هر نقطه تمرکز خارج از خود به جز همسر را نشان می دهد. افراد مختلف دارای زاویه سوم گوناگون هستند که مهمترین آنها، بچه­ها ، خویشاوندان، دوستان، مشاغل، علاقه­مندیهای  تفریحی و سرگرمی و غیره هستند. سومین زاویه می تواند علائق مستقل یا مشترک همسران باشد، علایقی که هر یک از همسران جداگانه دنبال می کنند. مثلاً شغل و یا علایقی که به طور مشترک دنبال می شود، مثلاً فرزندان ، بسته به اینکه همسران چگونه زاویه  سوم شان  را درون مثلث هایشان جای می­دهند، زاویه سوم همسران می­تواند مستقل از یکدیگر یا مشترک باشد. سه زاویه فرد ، محیط پیچیده و پویایی از انرژی، اطلاعات و منابع را برای او فراهم می­کنند. مارکس برای فهم بهتر پویایی های روابط زوجین اظهار می دارد که من به دلیل منابعی که در هر یک  از زاویه  هایش می یابد  به سوی آنها کشیده می شود. و  از یک زاویه دور می­گردد. اگر منابع جذابتری در زاویه های دیگر بیابد. همان چیزی  که لیوایز و اسپنیر «جذابیت های جایگزین» نام نهاده­اند. بنابراین هر تغییری در کیفیت انرژی هر یک از زاویه های من شکل مثلث را تغییر می دهد: افزایش کشش در یک نقطه موجب کاهش کشش­های نقطه های دیگر می شود و کاهش کشش در یک نقطه موجب کاهش کشش­های نقطه های دیگر می­شود ، و کاهش کشش در یک نقطه مطمئن ترین شیوه برانگیختن من برای محدود کردن خودش به زاویه هایی است که کشش قوی تری دارند. من به طرفی کشیده می شود که بیشترین پاداش های جذب کننده را دریافت می کند و یک فرد خوش شانس چنین پاداش­هایی را در هر سه زاویه می یابد. همچنین مارکس توجه زیادی به رویکرد سیستمی بوون به ویژه پویایی های خانواده و اینکه مثلث­های افراد متاهل چگونه به شکل های مختلف سازماندهی می­شوند، داشته است. از نظر بوون ازدواج نظام ناپایداری است که همیشه شامل تنش­های غیر قابل اجتنابی است که درون آن ایجاد می شود. به طور متناوب، یک یا هر دو همسر تمایل دارند بحران های انباشته شده در زاویه سوم مثلث خود را تخلیه کنند. اما مارکس پویایی های زناشویی را به شیوه­های متفاوت از بوون تجزیه وتحلیل می­کند. برخلاف بوون که یک  مثلث تغییر پذیر را در نظر می­گیرد که دو زاویه آن را زن و شوهر تشکیل می دهند و زوایه دیگر اعضاء خانواده یا آنچه در خارج قرار دارد است، مارکس دو مثلث جداگانه ای که با یکدیگر آمیخته­اند را تصور می کند که هر همسر سه زاویه ای که در بالا توضیح داده شد را دارد. بوون سومین زاویه را فرد در دسترس می داند، در حالیکه مارکس سومین زاویه را متشکل از هر علاقه مهم می­بیند که اغلب یک شخص مثلاً بچه است، اما ممکن است یک فعالیت همچون شغل، سرگرمی و فعالیت های تفریحی نیز باشد. با این وجود بوون تاکید بسیاری بر ماهیت سیستمی عناصر همسری دارد. او به وضوح نشان می دهد که چگونه سومین زاویه به طور غیر  قابل اجتنابی بخشی  از سیستم زناشویی است و اینکه چگونه کیفیت روابط زناشویی به طور مستقیم تحت تاثیر شیوه ای که توسط آن همسران زاویه های سوم خود را بکار می­برند، قرار می گیرند(مارکس، 1986).

از نظر  مارکس کیفیت زناشویی، نتیجه شیوه­های سازمان یافتن و تعامل افراد متاهل در این مثلث است. گفته می شود فردی که من اش حرکت های عادی و متعادلی اطراف و بین هر سه زاویه انجام دهد، دارای کیفیت زناشویی بالایی است. سپس او با بهره گرفتن از تصاویر گرافیکی جالبی انواع کیفیت زناشویی را این چنین توصیف می کند(مارکس، 1986):

فایل پایان نامه رضایتمندی زناشویی

رضایتمندی زناشویی[1] به عنوان نگرش ها یا احساسات کلی فرد نسبت به همسر و رابطه­اش تعریف شده است(کوب[2]، 2002). چنین تعریفی از رضایتمندی زناشویی نشان می دهد که رضایتمندی یک مفهوم تک بعدی است و نشان دهنده ارزیابی کلی فرد نسبت به همسر و رابطه­اش است. بدین ترتیب رضایتمندی زناشویی نشان دهنده ارزیابی کلی فرد است که در آن ویژ گی های مثبت بارز هستند و و یژگی های منفی تقریباً وجود ندارند و عدم رضایتمندی زناشویی منعکس کننده حالتی از ارزیابی است که در آن ویژگی­های منفی بسیار بارز هستند و ویژگی های مثبت نسبتاً وجود ندارد. در نتیجه رضایتمندی زناشویی یک پدیده درون­فردی و یک برداشت فردی از همسر و رابطه است و وقتی بکار می رود که واحد تحلیل فرد است(یعنی نگرش ها یا احساسات فرد) و هدف تجزیه و تحلیل نگرش های ذهنی افراد (به جای نشانه های عملی) درباره همسر و رابطه است(برادبوری، فینچام و بیچ[3]، 2000).

2-2-2- سازگاری زناشویی

بررسی پیشینه مفهوم سازگاری زناشویی نشان می دهد که این مفهوم به طور ثابت برای اشاره به فرایندهایی که برای دستیابی به یک رابطه زناشویی هماهنگ و کارکردی ضروری است، در نظر گرفته می­شود(برادبری، فینچم و بیچ، 2000). دراین خصوص، رابطه­ی سازگارانه به عنوان رابطه ای تعریف می­شود که در آن مشارکت کنندگان حتی اگر با یکدیگر مخالفند، به خوبی با هم ارتباط برقرار می­کنند و اختلاف­هایشان را به شیوه­های رضایت بخش و دو جانبه حل و فصل می­کنند(لاک و والاس[4]، 1959). اسپنیر سازگاری را فرایندی تعریف می کند که پیامدهای آن بوسیله میزان اختلافات مشکل آفرین زوجین، تنش­های بین فردی و اضطراب فردی، رضایتمندی زوجین، انسجام و به هم  پیوستگی زوجین و همفکری درباره مسایل مهم زناشویی، مشخص می­شود(گانگ، 2007). بدین ترتیب سازگاری مفهومی چند بعدی است که نه تنها فرد، بلکه رابطه او با همسرش را در نظر می­گیرد و نسبت به رضایتمندی از ویژگی های عینی­تری  برخوردار است(برومن[5]،2005).

اسپنیر بر اساس این تعریف، مقیاس سازگاری زوجی را تدوین کرد که شامل اندازه­گیری چند بعدی سازگاری زناشویی است. اما به دلیل آنکه وجوه متفاوت روابط زناشویی را ارزیابی می­کند، مورد انتقاد تعداد بسیاری از پژوهشگران قرار گرفته  است(برادبری، فینچم و بیچ، 2000). به همین ترتیب لاک و والاس(1959) سازگاری زناشویی را به عنوان فرایند انطباق کارامد شوهر و زن تعریف می­کنند که از تنش­های ارتباطی اجتناب می­کنند و یا آن را حل می­کنند، آن چنان که از ازدواجشان و از یکدیگر احساس رضایت می­کنند و علایق و فعالیت­های مشترکی دارند و احساس می­کنند که ازدواجشان انتظارات آنها را برآورده کرده است. لاک بر اساس همین تعریف یک آزمون سازگاری زناشویی تدوین کردند که خشنودی همسران از ازدواج و همسرشان، میزان توافق درباره مسائل زناشویی(مثلا” رابطه جنسی، تبادل محبت، فلسفه زندگی و غیره)، میزان همراهی همسران با یکدیگر، توانایی آنان در کنار آمدن با تضادهایشان را ارزیابی می­کند(لسلی و لیتیگ[6]، 2004 ).

2-2-3- تعریف کیفیت زناشویی

اگرچه در طول دهه اخیر مفهوم کیفیت زناشویی به طور روز افزونی در پژوهش­های زناشویی استفاده شده و مطالعات بسیاری درباره آن انجام شده است، اما اتفاق نظر اندکی درباره مفهوم سازی و اندازه گیری آن وجود دارد. هنوز به درستی مشخص نیست که آیا کیفیت زناشویی احساس افراد متاهل درباره ازدواجشان است یا یکی از ویژگی­های ارتباط بین همسران است. آیا برای اندازه گیری آن باید از یک بعد ( برای مثال، رضایتمندی کلی) و یا چند بعد پیچیده( برای مثال ، ویژگی­های رفتاری ) استفاده کرد؟ از آنجاییکه به نظر می رسد مردم تمایل ندارند ازدواج هایشان را به طور کلی منفی ارزیابی کنند، اندازه گیری تک بعدی رضایت کلی همسران ممکن است نامناسب باشد( پیمنتل[7] ، 2000). بررسی پیشینه پژوهش­های حیطه روابط زناشویی نشان می دهد که دو جهت  گیری عمده برای مفهوم سازی و کاربرد عملی کیفیت زناشویی وجود دارد. در برخی موارد با کیفیت زناشویی به طور واضح به عنوان مفهومی که از دو جزء تشکیل شده برخورد شده است. یعنی کیفیت زناشویی، هم سازگاری زناشویی و هم شادمانی[8] زناشویی  را در بر می­گیرد. در این صورت سطح بالای کیفیت نشان دهنده­ی وجود ویژگی های عینی رابطه( بین همسران ) همچون همراهی، ارتباط خوب و عدم  تضاد است، که  مشخصه رابطه سازگارآنهاند. همچنین میزان رضایتمندی از رابطه و همسر را نیز در بر می­گیرد. سازه کیفیت زناشویی این سازگاری و رضایتمندی را در یک مفهوم وسیعتر و جامع ترکیب می­کند( لیوایز و اسپنیر، 1979). بدین ترتیب کیفیت زناشویی مفهومی چند بعدی است که نه تنها شامل ویژگی های دورن فردی،  بلکه  شامل ویژگی های بین­فردی  همسران  نیز  هست. براین اساس بوکوالا[9](2005) توافق نسبی زن و شوهر درباره موضوع­های مهم، شریک شدن درکارها و فعالیت­های  مشترک و ابراز محبت به یکدیگر را کیفیت  زناشویی می­داند.

بیشتر اندازه گیری های رضایت، سازگاری و کیفیت  زناشویی در دو گروه جای می گیرند. اندازه گیری های کیفیت سازگاری، که هر دو ویژگی-های عینی و ذهنی روابط زناسویی را ارزیابی می کنند، و اندازه گیری های کیفیت رضایتمندی، که فقط ویژگی ها و نگرش­های ذهنی روابط زناشویی را ارزیابی می­کنند(برومن، 2005).

لازم به ذکر است که در این پژوهش پژوهشگر از مفهوم وسیع و جامع کیفیت زناشویی استفاده کرده است. به عبارت دیگر هم سازگاری و هم رضایتمندی یعنی هر دو ویژگی عینی و ذهنی روابط زناشویی ارزیابی کرده است.

[1] – marital satisfaction

[2] – Cobb, R. J.

[3] – Bradbury, T., Fincham, F., & Beach, S

[4] – Locke, H. J., & Wallace, K. M

[5] – Broman, C. L

[6] – Leslie, L. A., & Letiecq, B. L. پایان نامه

[7] – Pimentel, E. F

[8] – marital happiness

[9] – Bookwala, J

دانلود پایان نامه مقیاس اضطراب کودک اسسپنس برای والدین (SCAS-P)

این پرسش نامه توسط اسپنس (1999) برای ارزیابی نشانه‌های اضطراب در کودکان در جمعیت عمومی ساخته شد. گویه‌های این مقیاس تا حد ممکن مطابق مقیاس اضطراب کودک اسپنس (SCAS) فرمول‌بندی شده است از آنجا که این مقیاس خود گزارشی است برای تبدیل آن به فرم والدین، گویه هایی که به حالات درونی اشاره دارند (مثل گویه‌ی چهارم، من می‌ترسم) به صورت رفتارهای قابل مشاهده برای والدین بازنویسی شده است (فرزند من از احساس ترس شکایت می‌کند).

این مقیاس شامل 38 گویه می‌باشد که سوالات در یک مقیاس لیکرت (هرگز، گاهی اوقات، بیشتر اوقات، همیشه) پاسخ داده می‌شوند و پاسخ‌ها به ترتیب از 5 (هرگز) تا 3 (همیشه) نمره‌گذاری می‌شوند. (ناتا، اسکولینگ، راپی، آبوت، اسپنس، واترز[1]، 2003).

این پرسشنامه اضطراب را مطابق با DSM-IV به اختلالات جداگانه‌ای تقسیم‌بندی می‌کند. این پرسشنامه دارای شش زیر مقیاس است شامل:1) اضطراب جدایی که دارای شش گویه است (فرزند من نگران است که برای یکی از اعضای خانواده‌ی مان اتفاق بدی بیفتد) ، 2) اضطراب فراگیر دارای شش گویه (فرزند من غالباً نگران است)،3) اضطراب اجتماعی شامل شش گویه (فرزند من از اینکه جلوی دیگرای کار احمقانه‌ای‌ انجام دهد می‌ترسد) ،4) حمله هراس و ترس از فضاهای باز که دارای نه گویه است (فرزند من کاملاً ناگاهانی و بدون دلیل خاصی واقعاً احساس ترس می‌کند)،5) وسواس فکری – عملی که دارای شش گویه است (فرزند من مجبور است به چیزهای خاص فکر کند مثل اعداد یا کلمه‌ها) ،6)  فوبی و ترس‌های جراهت بدنی که شامل پنج گویه است (فرزند من از تاریکی می‌ترسد). (ناتا و همکاران 2003).

برای نمره‌گذاری این مقیاس پاسخ‌ها از 0 (هرگز) تا 3 (همیشه) نمره‌گذاری می‌شوند به طوریکه حداکثر نمره 114 و حداقل نمره 0 است. علاوه بر زیر مقیاس ها این پرسش‌نامه یک نمره کل که معرف اضطراب به صورت کلی است نیز بدست می دهد که قابل کاربرد است. . ناتا و همکاران(2003) پیشنهاد کرده‌اند که استفاده از نمره کلی مقیاس به عنوان شاخصی از  اضطراب کلی کودک می‌‌تواند مفید باشد. این پرسش نامه برای دامنه سنی 3 تا 17 سال بکار گرفته شده است (ناتا و همکاران ، 2003). در این پژوهش از نمره‌ی کلی مقیاس به عنوان شاخصی برای سنجش اضطراب کودک استفاده شده است.

 

1-3-4-3-روایی و پایایی مقیاس اضطراب کودک اسپنس برای والدین (SCAS-P)

روایی و پایایی این مقیاس توسط ناتا و همکاران (2003) مورد ارزیابی قرار گرفته است آنها روایی افتراقی مقیاس ها را خوب گزارش کردند و همچنین در تحلیل عاملی یک مدل با 5 عامل همبسته و اضطراب فراگیر به عنوان عامل برتر نسبت 5 عامل دیگر، داده‌ها را به شکل بهتری توصیف می‌کند. میزان موافقت بین والد- فرزند در گروه اضطرابی در دامنه‌ای از 41/0 تا 66/0 و در گروه کنترل 23/0 تا 60/0 گزارش شد.

ناتا و همکاران (2003) آلفای کرونباخ و ضریب همبستگی اسپیرمن-برون (که درون پرانتز آورده شده است) برای گروه اضطرابی به ترتیب برای زیر مقیاس‌ها به شرح زیر است. اضطراب‌ جدایی 76/0 (91/0)، اضطراب اجتماعی 77/0 (92/0)، اضطراب فراگیر 75/0 (91/0)، هراس و آگروفوبیا 81/0 (92/0)، وسواس فکری – عملی78/0 (92/0)، ترس از جراحت بدنی 61/0 (83/0) و برای گروه کنترل(بهنجار)به ترتیب اضطراب‌ جدایی 74/0 (90/0)، اضطراب اجتماعی 74/0 (90/0)، اضطراب فراگیر 65/0 (85/0)، هراس و آگروفوبیا 61/0 (80/0)، وسواس فکری – عملی 74/0 (90/0)، ترس از جراحت بدنی 58/0 (81/0).ضریب همسانی درونی برای زیر مقیاس ها در هر دو گروه نرمال و اضطرابی معنا‌دار بود و برای بیشتر زیر مقیاس‌ها عالی بود.

 

 

 

 

2-3-4-3- تهیه‌پرسش نامه‌ی اضطراب کودک اسپنس فرم والد (SCAS-P)

جهت استفاده از این پرسش نامه‌ها نسخت نسخه‌ی اصلی پرسش نامه‌ها که به زبان انگلیسی بود توسط محقق و با کمک استاد راهنما به فارسی ترجمه شد و سپس متن ترجمه شده توسط دانشجوی کارشناسی ارشد در رشته ادبیات و زبان انگلیسی از نظر ساختاری و دستوری بازبینی شد و اشکالات دستوری در ترجمه اصلاح شد و سپس متن ترجمه شده توسط یک دانشجوی ارشد دیگر به انگلیسی برگردانده شد و با نسخه‌‌ی اصلی پرسش‌نامه‌ها مقایسه شد.گویه های ترجمه شده مربوط به هر یک از اختلالات مشخص شد و سعی شد گویه های هریک از اختلالات با ملاک های DSM-IV-TR تطبیق داده شد و سعی شد گویه ها برای هر مقیاس به گونه ای نوشته شود که هم مطابق با ملاک های اختلال باشد و هم اینکه برای مادران با حداقل سواد قابل فهم باشد و با کمک استاد راهنما ترجمه‌ی پرسش‌نامه‌ها مطابق با شکل نسخه‌ی اصلی آنها تنظیم گردید. در نهایت  ترجمه‌ی فارسی پرسش نامه‌ها همراه با دستورالعمل برای پاسخ گویی مطابق نسخه اصلی تهیه شد و روایی و پایایی آنها نیز محاسبه گردید که در فصل یافته ها آمده است.

 

3-3-4-3- تعیین پایایی و روایی پرسش نامه‌ی اضطراب کودک اسپنس فرم والد. (SCAS-P)

الف) به منظور تعیین پایایی از روش های زیر استفاده شد:

1) ضریب همسانی درونی: برای تعیین همسانی درونی، از فرمول آلفای کرونباخ استفاده شد بدین صورت که آلفای کرونباخ برای هر یک از شش زیر مقیاس و مقیاس کلی پرسش نامه با بهره گرفتن از کل افراد نمونه محاسبه گردید.

2) پایایی تصنیف: ضریب  پایایی همبسته  با بهره گرفتن از رابطه پیشنهاد شده توسط اسپیرمن-برون نیز برای هر یک از زیر مقیاس‌ها و مقیاس کلی محاسبه شد.

ب) به منظور تعیین روایی آزمون از روش های زیر استفاده شد

1) برای تعیین روایی پرسش‌نامه، همبستگی هر یک از 38 گویه با کل مقیاس (مقیاس کلی) محاسبه شد و ماده‌هایی که ضریب همبستگی کمتر از 25/0 داشتند از مقیاس حذف گردید. پایان نامه

2) همبستگی هر یک از زیر مقیاس‌ها با یکدیگر و همین طور همبستگی هر یک از زیر مقیاس‌ها با مقیاس کلی محاسبه گردید.

 

5-3- روش جمع‌آوری داده‌ها

 

تعداد ده مرکز پیش دبستانی که مادران کودکان این مراکز گروه نمونه پژوهش را تشکیل می‌دادند، انتخاب شدند و به هر یک از این مراکز مراجعه شد و دعوت نامه‌ای جهت حضور مادران در مرکز در روز و ساعت مشخصی، از طرف محقق ارسال شد که در آن علت حضور آنها توضیح داده شد و به خاطر ایجاد انگیزه و همکاری مادران  یک جلسه یک ساعته به صورت پرسش و پاسخ در مورد مشکلات و نحوه برخورد با کودکان با حضور مربیان مراکز تنظیم شد و سپس در تاریخ تعیین شده به هر یک از مراکز مراجعه شد و پس از آشنایی مختصر نخست برای مادران موضوع پژوهش توضیح داده شد و تاکید شد که این پژوهش صرفا جهت تحقیق دانشجویی است و هیچ گونه کاربرد دیگری ندارد. همچنین توضیح داده شد نیازی به نوشتن نام و نام خانوادگی خود یا کودکشان نیست و هدف ارزشیابی آنها نیست بلکه صرفا بدست آوردن اطلاعات بیشتر در مورد فرزند پروری و نگرانی های رایج در کودکان است .همچنین توضیح داده شد که هیچ پاسخ درست و غلطی وجود ندارد و  فقط نظر آنها همان گونه که فکر می کنند مهم است. در نهایت پس از توضیح در مورد نحوه پاسخ‌گویی به سئوالات هر یک پرسش‌نامه‌ها و تأکید بر پاسخ‌گویی به شکل صریح و صادقانه، پرسش‌نامه‌های سبک‌های تفکر، اضطراب و نگرش‌های فرزند‌پروری که از قبل آماده شده بود به هر یک از آنها داده شد. و پس از تکمیل پرسش نامه‌ها در حضور محقق، پرسش‌نامه‌ها- جمع‌آوری گردید. و بعد از جمع آوری پرسش نامه ها به سوالات مادران در مورد مشکلات کودکان شان در حد امکان پاسخ داده شد و در مورد آنها صحبت شد. لازم به ذکر است که زمان  و شرایط خاصی برای تکمیل پرسش‌نامه‌ها در نظر گرفته نشده بود. اعضای نمونه شامل آن مادرانی بود که یک فرزند شش ساله چه دختر، چه پسر در این مراکز داشتند و حداقل از سواد خواندن و نوشتن برخوردار بودند. در نهایت پرسش‌نامه‌های تعداد 283 نفر در مجموع از ده مرکز جمع‌آوری شد و پس از بررسی پرسش‌نامه‌ها افرادی که اطلاعات آنها ناقص بود، پرسش‌نامه‌ها به صورت ناقص تکمیل شده بود و پرسش‌نامه‌هایی که به نظر می‌رسید کاملاً تصادقی پاسخ داده شده‌اند، حذف گردیدند به طوریکه با حذف 49 مورد، 234 نفر اعضای نهایی نمونه را تشکیل دادند.

1 – Naata, schooling, Rapee,  Abbott,  Spence, waters.

خرید پایان نامه کارشناسی ارشد : ادراک والدین از کنترل شخصی

به طور قاطع شواهدی وجود دارد که عقاید والدین درباره کودکانشان رفتارهای فرزند پروری آنها را شکل می دهد. چند پژوهش در این زمینه صورت گرفته که عنوان می کند عقاید والدین درباره میزان کنترل و تسلط خود در موقعیت های فرزند پروری دارند، مجموعه شناخت هایی هستند که بر رفتار والدین تاثیر می گذارند. مشخص شده والدینی که احساس کنترل و تسلط  ضعیفی دارند، در موقعیت هایی که حامی و مراقبت کننده هستند (جایی که احتمال عواقب منفی برای کودک وجود دارد)، خیلی بیشتر محتمل است که از روش های فرزند پروری مستبدانه و کنترل بیش از حد استفاده کنند (گازل و فیگانس[1]، 2004 به نقل از بیگلز و برنچمتت-تاوسنت،2006). با بهره گرفتن از چند مطالعه ی تجربی مشخص شده است که افرادی که احساس کنترل ضعیفی در مراقبت از کودک دارند، مستعدند که رفتارهای ظریف و جنبه هایی از رفتار و کودک را به عنوان تهدیدی برای کنترل شخصی خود تفسیر کنند و این سوگیری و اشتباه نسبت به ادراک تهدید باعث استرس و اضطراب شخص می شود و در نتیجه باعث می شود که این افراد برای اینکه کنترل خود را دوباره بدست آورند از راهبردهای فرزند پروری کنترل بیش از حد و استفاده کنند (بوگنتال و لین[2]، 1997 به نقل از بیگلز و برنچمتت-تاوسنت،2006).

 

3-7-2-2- شناخت به عنوان واسطه ی فرزند پروری و اضطراب

نظریه ی شناختی  و تحقیقات تجربی ، وجود سوگیری های شناختی یا پردازش اطلاعات در برابر کلمات و تصاویر اضطرابی را در بزرگسالان و کودکان اضطرابی نشان داده اند( به عنوان مثال موگ، میلر ، برادلی[3]،2000؛ تقوی، مرادی، نشاط دوست ،2000 به نقل از هدوین، گارنر، پرز-اولیوا[4]، 2006).  هر چند منشا این سوگیری ها در کودکان کاملا مشخص نیست . یکی از عوامل موثر در ایجاد این سوگیری ها که مورد توجه چندین مدل مربوط به رشد قرار گرفته است ،اجتماعی شدن از طریق فرزند پروری است (گینسبورگ و اسکلوسبرگ،2002؛ راپی،2001). تحقیقات ارتباط فرزندپروری(ابعاد فرزند پروری مثل حمایت بیش از حد،کنترل بیش از حد، خصومت، عدم گرمی) و اضطراب کودک را مشخص کرده اندکه به منظور فهمیدن ارتباط فرزندپروری و اضطراب کودک بر اجتماعی کردن کودکان توسط والدین توجه کرده اند.

به منظور شناسایی فرایندهای موثر در رشد اضطراب کودک، برخی از مطالعات ابعاد فرزند پروری را با اجتماعی کردن هیجان در کودکان مرتبط دانسته اند(گینسبورگ و اسکلوسبرگ،2002 ؛سووگ،زمان، اسکرودر،کاسانو[6]،2005) .

فیلد(2004) بر نقش اطلاعات منفی و ترس در رشد سوگیری های پردازش اطلاعات در کودکان را مورد مطالعه قرار داد و با بهره گرفتن از یک تست بررسی  نشان دادند که کودکان در پاسخ نسبت به حیواناتی که قبلا اطلاعات منفی در مورد آن دریافت کرده اند مقاوم ترند . این نتایج روشن می کند که چگونه اطلاعات منفی ترس را در کودکان افزایش می دهد و چگونه با سوگیری های پردازش اطلاعات در دریافت تهدید و خطر مرتبط است

برای مثال دنهام (1993) پاسخ دهی مشروط و مدل سازی هیجانی را در خانواده هایی با فرزند پیش دبستانی مورد پژوهش قرار داد و دریافت که آن نوع فرزند پروری که به کودکان کمک می کند عواطف مثبت را حفظ کنند و عواطف منفی را کوچک و کم اهمیت به حساب آورند (از طریق  الگو سازی) ، با افزایش کفایت اجتماعی- هیجانی کودکان رابطه دارد.این فرایند های رشدی به منظور دانستن ارتباط فرزند پروری با  رشد ترس و اضطراب در کودکان مطرح شده اند به عنوان مثال گینسبورگ و اسکلوسبرگ(2002) در مورد رفتارهای فرزند پروری افزایش دهنده ی اضطراب بحث می کنند و عنوان می کنند که این رفتارها شامل: الگوسازی، تقویت و انتظارات منفی می شود.

اولین تلاش ها برای آزمایش نقش واسطه ای تحریف های شناختی در رابطه ی بین فرزند پروری و اضطراب توسط مک گین ،کوکر و ساندرسون (2005) انجام شد. آنها دریافتند که طرحواره های شناختی منفی واسطه ی ارتباط فرزند پروری نامناسب و مسامحه کار وافسردگی است. نقش واسطه ای شناخت بین سورفتار های والدین و افسردکی مشخص و آشکار شده است (هانکین[8] ،2005).

گلاگر و هاتون ( 2008) در پژوهش خود پیشنهاد دادند که سبک های فرزند پروری با ویژ گی خشن ، تنبیهی ، یا بی ثبات با اضطراب بیشتر رابطه دارد و  همچنین بیان کردند که شناخت منفی واسطه رابطه ی سبک های تربیت و اضطراب است .

  پایان نامه

3-2- بخش دوم:سبک های تفکر

 

1-3-2-نظریه های سبک های هوش

نظریه های سبک های هوش در یکی از این سه مقوله قرار می گیرند: سبک های شناخت مدار، شخصیت مدار و فعالیت مدار. سبک ها در مقوله شناخت مدار شباهت نزدیکی به توانایی ها دارند از این رو مشابه توانای ها، این سبک ها اغلب به وسیله تست های سنجش حداکثر عملکرد با پاسخ  «درست» و «غلط» اندازه گیری می شوند. در این مقوله، مدلهای وابستگی-استقلال ویتکین[9](1964، به نقل از ژانگ و استرنبرگ،2005) و تکانشی- تاملی کیگان[10] (1976، به نقل از ژانگ و استرنبرگ، 2005 ) بیشتر مورد علاقه و پژوهش قرار گرفته اند.در مقوله­ی شخصیت مدار، سبک ها به عنوان چیزی نزدیک به خصوصیات شخصیتی دیده می شوند و سبک های این مقوله از طریق تست های نوع عملکرد (عملکرد خاص) ترجیهاً نسبت به حداکثر، اندازه گیری می شوند. کار اصلی در این مقوله توسط مایرز و مک کوالی[11] (1988،به نقل از ژانگ و استرنبرگ،2005) انجام شده است که بر مبنای نظریه ی تیپ های شخصیتی یونگ صورت گرفته است. در آخر مقوله فعالیت محور بر مفهوم سبک ها به عنوان واسطه­ی اشکال گوناگون فعالیت ها تمرکز می کند که جنبه ای از شناخت و شخصیت هستند. این سبک ها بیشتر روی عمل فرد و فعالیت هایی تاکید می کند که افراد در شرایط مختلف زندگی با آن درگیر هستند مانند کار و تحصیل. یک مجموعه کارهای اصلی که در این مقوله ارائه شده است نظریه های مشابهی از رویکردهای یادگیری سطحی و عمقی است که به طور جداگانه  مطرح شده است(ژانگ و استرنبرگ، 2005).

2-3-2-نظریه خود مدیریتی ذهنی

یکی از موفقیت های بزرگ در زمینه سبک ها در اواخر قرن بیستم بدست آمده مطرح کردن نظریه ی خود مدیریتی ذهنی توسط استنبرگ (1997) است. موفقیت این نظریه نه تنها به خاطر ارائه مدلی جامع در مورد سبک ها است همین طور منبع ایجاد مدل سه گانه سبک های ذهنی نیز است.

استرنبرگ(1997) در این نظریه مطرح می کند که همان گونه که راه های گوناگونی برای اداره یک جامعه وجود دارد، راه های مختلفی برای اداره کردن و مدیریت فعالیت ها یا اعمال ما وجود دارد که به عنوان سبک های تفکر شناخته می شوند. بر طبق این نظریه انسانها را می توان در پنج حیطه ی کارکردها، شکل ها، سطح ها، حوزه ها، گرایش ها فهمید.

کارکردها : برای خودمدیریتی ذهنی سه کارکرد می توان تصور کرد که عبارتند از : قانونی ،اجرایی و قضایی . فرد دارای سبک قانونی از انجام کارهایی که نیاز به خلاقیت دارد لذت می برد. یک فرد با سبک اجرایی، بیشتر به تکالیفی علاقه مند است که با آموزشهای صریح وروشن همراه باشد. در نهایت فرد دارای سبک قضایی، بیشتر توجه خود را بر ارزیابی بازده فعالیت های دیگران متمرکز می کند(ژانگ،2001).

شکل ها: خودمدیریتی ذهنی فرد چهار شکل به  خود می گیرد: تک قطبی، سلسله مراتبی،الیگارشی و آنارشی. یک فرد با سبک تک قطبی از انجام تکالیفی لذت می برد که به او اجازه می دهد در هر زمان صرفا بر یک تکلیف به طور کامل متمرکز می گردد، در حالی که فرد دارای سبک سلسله مراتبی ترجیح می دهد توجه خود را بین چند تکلیف اولویت بندی شده توزیع نماید و فرد با سبک الیگارشی تمایل دارد در همان محدوده زمانی روی چند تکلیف کارکند، بدون اینکه هیچ اولویتی قائل شود. سرانجام،افراد با سبک آنارشی بیشتر از انجام تکالیفی لذت می برند که در خصوص «چه» «کجا» «کی» و «چگونه» انجام دادن تکلیف اختیار لازم را داشته باشند(استرنبرگ،2009).

سطوح: خودمدیریتی ذهنی فرد در دو سطح انجام می پذیرد : کلی و جزئی. افراد با سبک کل نگر به تصویر کلی یک موضوع توجه می کنند و بر عقاید انتزاعی متمرکز می شوند. در مقابل، افراد با سبک جزئی نگر از انجام تکالیفی لذت می برند که اجازه کار روی ابعاد ویژه و اصلی یک موضوع و جزئیات عینی آنها را بدهد(استرنبرگ،2009).

حوزه ها: خودمدیریتی ذهنی شامل دو حوزه درونی و بیرونی است. افراد با سبک درونی از انجام تکالیفی لذت می برند که بتوانند آنها را به طور مستقل انجام دهند. در مقابل، افراد با سبک بیرونی تکالیفی را ترجیح می دهند که فرصت لازم برای تعامل با دیگران را به آنها می دهد(ژانگ،2001).

گرایش ها: در خودمدیریتی ذهنی دو گرایش وجود دارد: آزاداندیش و محافظه کار. افراد آزاداندیش از انجام تکالیفی لذت می برند که تازگی و ابهام دارد؛ در حالی که افراد دارای سبک محافظه کار، متمایل به رعایت قوانین و روش های موجود درانجام تکلیف می باشند (استرنبرگ،2009).

 

3-3-2-متغیر های موثر درشکل گیری سبک های تفکر

استرنبرگ(2009) مطرح می کند که ممکن است اولویت یک سبک امری ارثی باشد ولی تردید وجود دارد که قسمت اعظم آن تحت تاثیر این عامل باشد.وی عنوان می کند قسمتی از منبع ایجاد سبک های تفکر تحت تاثیر شرایط اجتماعی شدن افراد است همانطور که هوش تحت تاثیر این عوامل است. شرایط و ساختارهای اجتماعی باعث می گردد که در موقعیتی خاص یکی از سبک ها سود دهی داشته باشد و با توجه به تغیر شرایط سبک های مختلفی مورد تاکید قرار گیرد.یک چرخه بازخوردی مستمر بین بکار بردن یک سبک تفکر و چگونگی عملکرد آن در وظایف تحمیلی اجتماع وجود دارد. طبق نظراسترنبرگ(2009) از دیگر متغیر هایی که در تحول سبک های تفکر تاثیر دارند، عبارتند از:

 

1-3-2-2-فرهنگ

اولین متغیری که در تحول سبکهای تفکر نقش دارد فرهنگ است. بعضی فرهنگ ها به بعضی از سبکهای تفکر بیشتر اهمیت می دهند. برای مثال: در آمریکای شمالی،تأکید بیشتر روی نوآوری و ایجاد فرصت های مناسب باعث می گردد که سبک های قانون گذار و آزاد اندیش حداقل در میان بزرگسالان اهمیت بیشتری داشته باشد و برخی دیگر از جوامع مانند ژاپن با توجه به تاکیدشان بر حفظ سنت ها، همنوایی و همرنگی جامعه، احتمالأ بیشتر روی سبک های تفکر اجرایی و محافظه کارانه تأکید دارند.

2-3-3-2-جنسیت

دومین متغیری که به صورت بالقوه در سبکهای تفکرنقش دارد، جنسیت است. تفاوت موجود بین  سبک تفکر زنان و مردان به ترتیب اجتماعی آنان در فرهنگی که در آن متولد شده اند برمی گردد. به عنوان مثال از هنگام کودکی رفتار ما با پسران و دختران متفاوت است. صفات، نشانگر تفاوت در سبکهایی است که جامعه آن را در مردها و زنان تقویت می کند، به طور خاص مردها بیشتر برای سبک تفکر قانونگذار، درون نگر و آزادیخواه تشویق می شوند و زنها برای سبک های تفکر اجرایی و قضاوتی ، برون نگر و محافظه کارانه تشویق می شوند.

 

3-3-3-2-سن

سومین متغیر، سن است. با توجه به سن افراد سبک های متفاوتی درآنها شکل می گیرد. به عنوان مثال: قانونگذاری معمولاً از سنین نوباوگی و پیش دبستانی پرورش می یابد. این ویژگی جهت پرورش خلاقیت به طور نسبتاً آزاد و سازمان نایافته در مراحل پیش دبستانی و در محیط خانه انجام می شود. زمانی که کودکان مدرسه را آغاز می کنند، دوره پرورش قانونگذاری به شدت محدود می شود. از کودکان انتظار می رود که خود را با ارزشهای شکل گرفته در مدرسه هماهنگ سازند.

 

4-3-3-2-سبکهای تفکر والدین

چهارمین متغیر سبکهای تفکر والدین است. آنچه مورد توجه و تشویق والدین قرار می گیرد، احتمالاً در سبکهای تفکر فرزندان منعکس می شود والدین ممکن است در خانه سوالات گسترده ی کودکان را تشویق کنند ولی در مدرسه چنین سوالاتی تشویق نشود بنابراین هیچ عامل اجتماعی نمی تواند منحصرا بر نتایج نهایی تاثیر بگذارد. آموزش های مذهبی بیشتر از طریق والدین به فرزندان ارائه می شود و کمتر خود بچه ها آن را دنبال می کنند والدین می توانند بر رشد شیوه تفکر کودکان موثر باشند.

 

 

5-3-3-2-مدرسه و شغل

آخرین متغیر مؤثر در رشد سبک های تفکر، دوران مدرسه و نهایتاً شغل است. مدارس و مشاغل مختلف مشوق سبک های تفکر متفاوتی در انسان هستند. به طور متوسط در اکثر مناطق جهان، مدارس احتمالأ سبک تفکر اجرایی، جزئی نگر و محافظه کارانه را تشویق می کنند.

1 – Guzell & Feagans

2 – Bugental & Lin

3 –  Mogg, Millar & Bradley

4 – Hadwin, Garner, Perez-Oliva

5 – Ginsburg & Schlossberg

1 – Suveg,  Zeman,  Schroeder &  Cassano

2- Field

3- Hankin

1 – Witkin

2- Kagan

3- Myers and  McCaulley